تبليغاتX
اينجا نجف است :: اگه عشقت نبود اينجا نبودم.......گرفته عشق تو كلّ وجودم
اينجا نجف است
اگه عشقت نبود اينجا نبودم.......گرفته عشق تو كلّ وجودم
 
امام موسي كاظم عليه السلام فرمودند:

المومن مثلُ كفّتي الميزانِ كُلّما زيدَ في ايمانِهِ زيد في بلائِهِ.

مومن همانند دو كفه ترازوست. هرگاه بر ايمانش افزوده شود بر بلايش نيز افزوده گردد.

همچنين فرمودند:

مَن لَم یجِد لِلاساءَةِ مَضَضّا لَم یكُن عِندَهُ لِلاِحسانِ مَوقعٌ.
كسی كه مزه رنج و سختی را نچشیده، نیكی و احسان در نزد او جایگاهی ندارد.

(بحارالانوار، جلد 78، ص333)

|+|
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 12:41
 

تقدیم به قلب پر درد حضرت رقیه سلام الله عليها :


گريه مي‌كرد و بابايش را مي‌خواست. هر چه كردند آرام نگرفت. از سر شب همينطور بهانه بابا را مي‌گرفت. عمه‌اش هر چه تلاش كرد نتوانست آرامش كند. بلندبلند گريه مي‌كرد و بابا را مي‌خواست. كسي آمد و گفت:" صداي اين بچه را خفه كنيد اميرالمومنين را آزرده خاطر كرده است".
اما بچه كه اين حرفها سرش نمي‌شد. گريه بازهم گريه بازهم گريه. من هم پر حرف شده بودم. تمام حرفهايش را ريخته بود توي من تا گوش شنوا برايشان پيدا كنم. ولي او جز براي بابا براي كس ديگري درددل نمي‌كرد. دخترك آرام اين چند روزه ناآرامي شب خرابه‌ها شده بود.
همان مرد دوباره برگشت و گفت: «اين بچه چه مي‌خواهد كه گريه مي‌كند؟»

زني گفت: «آنچه شما از او گرفته‌ايد را مي‌خواهد، بابايش را» مرد برگشت هنوز چند دقيقه‌اي از رفتن او نگذشته بود كه با تشتي برگشت روي تشت را پارچه‌اي قرمز پوشانده بود. بلند شد و به سمت مرد دويد. وقتي تشت را ديد با لهجه ي شيرين و كودكانه اش گفت: «من كه غذا نخواسته بودم» مرد تشت را روي زمين گذاشت و گفت: «اين همان چيزي است كه خواسته بودي» كنار تشت نشست. پارچه را كنار زد. ضربانهاي شديد قلب كوچكش تكانم مي‌داد.
-          بابا سلام. بابايي كجا بودي اينقدر گريه كردم. چرا نيومدي؟
بوي بابا را حس كردم و بعد خودش را. بابا سرش را روي سينه دختر گذاشت يا …
دختر سر بابا را بغل كرده بود. من هيچ وقت بوي بابايش را اشتباه نمي‌گيرم.
-    بابا اين همه تو سر منو گذاشتي روي سينه ات اين دفعه من سر تو مي‌ذارم روي سينه‌ام. اين همه تو برام قصه گفتي حالا من برات قصه مي‌گم. قصة رقيه كوچولو.
قلب كوچكش تندتند مي‌زد. ششهايش پياپي پروخالي مي‌شدند. ديگر صداي گريه‌اش نمي‌آمد.
-    بابايي مارو اينقدر زدن كه نگو. ولي من اصلاً گريه نكردم. مردم اينجا خيلي بدن بابا. عمه رو هم زدن بهمون فحش دادن. سنگ و آشغال پرت كردن ولي باور كن گريه نكردم. گفتم اگه بابام بياد حساب همتونو مي‌رسه.
او حرف مي‌زد ولي من خالي نمي‌شدم كه هيچ پشت سرهم پرتر مي‌شدم.. از غصه از حرفهاي جديد.. فقط صداي او بود و صداي قلبش ..
-    بابايي شما به من ياد داده بودي از دست كسي چيزي نگيرم، نگرفتم ها..از كربلا تا اين جا هيچ چي نخوردم.. الان زير اين آسمون پر ستاره‌ ما از همه گشنه‌ تريم. هيچ چيز نخورديم. فقط شلاق زياد خورديم. اينها جاش روي سينه‌ام مونده... بعد دست روي من گذشت... درد تمام وجودم را گرفت...
-    ديدي بابا…. چرا حرف نمي‌زني؟ مگه تو قرآن نمي‌خوندي. ديروز، پريروز. چرا هيچي نمي‌گي؟ چرا دست نمي‌كشي روي سرم بگي دختر گلم. دختر قشنگم…
راست مي‌گفت من صداي قرآن خواندن او را شنيدم و شنيدم كه مردم به هم مي‌گفتند «حسين روي نيزه قرآن مي‌خواند»
صداي تاپ تاپ قلبش زياد شده بود. نفسش هم كه نگو حرفها به جاي اينكه از من خارج شوند داخل مي‌شدند و جا را براي قلب كوچكش تنگ مي‌كردند. هر چه مي‌گفتم: «غصه‌ها بيرون برويد سينه جاي قلب است» گوش نمي‌دادند.
شايد هم حق داشتند كجا مي‌توانستند بروند؟
-    بابايي نگاه كن ببين.. آجي و عمه رو.. ديگه خسته شدن....عمو عباس كجاس؟اون هم پيش توئه؟ بابايي...مگه تو نگفته بودي به آجي چادر سركنه ولي اون الان چادر نداره خيلي‌هاي ديگر هم ندارن.... بابايي چرا هيچي نمي‌گي؟ چقدر گريه كنم آخه؟ چشام داره مي‌سوزه... تشنه‌ام... گشنمه... دلم برات تنگ شده...
هجوم غصه‌ها به درونم تپش قلب كوچكش را سخت كرده بود. با حرف زدن او غصه‌ها كم نمي‌شد  بايد بابا حرف بزند تا آرام بگيرد. حسين چيزي بگو. حرفي بزن. رقيه كه هيچ من ديگر تاب ندارم... مگر سينه دختر سه ساله چقدر جا دارد...
-    بابا دستاي داداش علي رو بستن پيش خودشون نگه داشتن.. بابايي اين آقاهه كيه بهش مي‌گن اميرالمومنين.. مگه تو نگفته بودي به باباي تو مي‌گن اميرالمومنين… بابااا يه چيزي بگو.. بگو رقيه نازنين دردت به جونم..
دستهايش محكمتر سر بابا را بمن مي‌فشردند. غصه‌ها امانم را بريده بودند. فشار آنها از داخل و فشار سر حسين از بيرون جايي براي قلب او  نگذاشته بودند. ششهايش كمتر پروخالي مي‌شدند حسين حرفي بزن.. حسين خجالت نكش.. رقيه دارد از دست مي‌رود..
-          بابايي چرا فقط سرتو آوردن؟ پس دستات كجاست دستاي منو بگيري ببوسي؟.... بابا اگه حرف نزني قهر مي‌كنم ها...!
ششهايش ديگر پروخالي نمي‌شدند. آرام روي زمين دراز كشيد. فشار سر حسين رويم كمتر شد. قلبش خيلي آرامتر شد، آرامتر مي‌زد...
-          سلام بابايي چرا جواب نمي‌دادي پس هر چي صدات مي‌كردم...
غصه‌ها كار خودشان را كردند.. قلبش سكوتي در درونم ايجاد كرد. سكوتي زجرآور...
سر حسين از دستانش رها شد.. سكوت فضاي درونم را حسين شكست..  بالاخره بابا حرف زد:

«انالله و انا اليه راجعون»

: ((نويسنده: مهدي قزلي))

 

ستاره‏هاي آسمان، به جمال چون ماهت سلام مي‏كنند.

رقيه . . .

رقيه‏ي نجيب! اسطوره‏ي صبر و مقاومت...

اي مهتاب فروزان شب‏هاي الفت حسين...

آنگاه كه سر مبارك پدر را به روي سينه فشردي ، حصار دلتنگي‏ات فرو شكست و شكوفه‏هاي اشكت غزل خداحافظي را سرود آنگاه كه با شانه‏هاي كوچك ومهربانت، تكيه گاهش شدي و با نوازش گرم دست‏هايت، انجماد گلويش را زدودي؛

با عطش لب‏هايش چه كردي. . . ؟

...كودكانه، اشك‏هايت را در جرعه جرعه‏ي كلامت، به كام تشنه‏ي پدر نوشاندي. رقيه جان! لحظه‏ها، بي قرارانه، تو را احاطه كردند تا ببينند امشب، تو با سر پدر چه نجوا مي‏كني..


 

مگر مي‏شود در پيشگاه درياي عشق توفاني نشوي!؟ ..با اولين نداي تو، بغض ابرها در چشمان آبي آسمان نشست و با اولين گريه‏ات، ناله و فرياد از دل كودكان يتيم شام، برخاست و دل زينب، از صداي جانگدازت لبريز شد؛ حتي قلب زمين، زير پاي بعض‏هاي تو شكست..


 

رقيه جان!

آرام گريه مي‏كني تا بابا، صداي فرو شكستن غرور دوست داشتني‏ات را نبيند.

بلند بخوانش تا حسرت بابا گفتن در دلت نماند.

فرياد بزن . . . و زخم‏هاي بر گلو نشسته‏ي بابا را مرهم باش..

مگذار تازيانه‏ي دشمن خاموشت كند..امشب كه تويي و سر بابا، ثانيه‏ها را رنگ خدايي بزن و دلتنگي‏هايت را بر شوره‏زار نينوا ببار..

بخواب بر سر زانوي خسته‏ام، بابا!

زيباي كوچكم! تو هم چون من بخواب؛ تا دنيا براي هميشه، شرمسار نگاه معصومت باشد..

چشم‏هايت را ببند كه ديگر از اين لحظه به بعد، هيچ چيز قشنگي براي تماشا نيست..هر جمالي كه بود در كربلا به پايان رسيد...


شاهزاده‏ي غمگينم! سرت را بر روي زانوانم بگذار و آسوده بخواب؛ هر چند يقين دارم كه زبري لباسم، بدن نازك‏تر از گلت را خواهد آزرد، هر چند كه من ـ اين ويرانه‏ي خانه خراب ـ شايسته‏ي حضورت نيستم..

خورشيد از شرم، پشت كوه‏ها پنهان شده بود و چشم‏هاي آسمان، از شدت گريه سرخ سرخ...

لالا، لالايي، لالالالايي ...

              داد زد: ها! سر از اين خاك كجا بردارد؟        كيست تا يك قدمي سوي خدا بردارد؟!

             خيمه زد روي پدر رو به جماعت پرسيد:            يك نفر نيست كه باباي مرا بردارد؟

             يك نفر نيست كه مردي كند و برخيزد               حجم اين داغ بزرگ از دل ما بردارد؟

             نفر نيست به اين مرد بگويد: نامرد!                تا دلش بشكند اين حنجره پا بردارد؟!

            يك نفر نيست از اين جمع قدم بردارد                        و بيايد سر باباي مرا بردارد؟!

            كسي از بين شما داغ پدر را ديده؟                       يا كسي با غم من داغِ برابر دارد؟

           آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند         خيمه زد روي پدر ... خيمه... كه تا ...بردارد

|+|
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 12:29
 

**ايران و ايرانيان در قرآن و احاديث**

 

۱: نقش ايرانيان در آخرالزمان در قرآن چگونه تصوير شده؟ 

 

 

به اين سه آيه توجه كنيد:

۱- فسوف ياتي الله بقوم يحبهم و يحبونه (مائده /۵)

خدا گروهي را به جاي شما مي آورد كه خود دوستشان مي دارد چنانكه دوستش مي دارند.

ازپيامبر اكرم (ص) پرسيدند: اين قوم كيستند؟

 پيامبر با دست به شانه ي سلمان پارسي زده و فرمود: اين و همشهريانش. اگر دين (و در بعضي روايات علم) در گروي ستاره ثريا باشد مرداني از فارس به آن دست خواهند يافت.(مجمع البيان، ج ۳، ص ۲۰۸(

 

  ۲- و ان تتولوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا امثالكم (سوره محمد/۳۸)  

و اگر روگردان شويد خداوند قومي را جايگزين شما مي كند كه آنها مثل شما نيستند.

از پيامبر سوال شد منظور كدام قوم است؟ پيامبر با دست به زانوي سلمان زده و گفتند: قسم به كسي كه جانم در دست اوست اگر ايمان درثريا معلق باشد مرداني از فارس به آن دست خواهند يافت. (كشاف زمخشري ـ از علماي اهل سنت - ج ۴ ، ص۳۳۱(

 

۳- و آخرين منهم لما يلحقوا بهم (جمعه/۳)

 

و كسان ديگري كه بعدا به آنها مي پيوندند.

هنگامي كه درباره اين قوم سوال شد پيامبر اكرم (ص)دستش را به شانه سلمان فارسي گذاشت و فرمود : اگر ايمان در ستاره ثريا باشد مرداني از قوم اين مرد به آن دست خواهند يافت. (تفسير نمونه، ج ۲۴، ص ۱۰۹ به نقل از تفاسير اهل سنت)

 

                        شبي در محفلي ذكر علي بود            شنيدم عاشقي اين نكته فرمود  

                اگر دوزخ به زير پاي داري             نسوزي چون علي را دوست داري

وضعيت مردم ايران در زمان خلافت حضرت علي (ع) چگونه بود

 

ورود عمر و سپاهش به ايران نه تنها ورود اسلام به ايران نبود بلكه ذهنيت ايرانيان را نسبت به اسلام خراب كرد اين وضع تا پايان خلافت عثمان ادامه داشت...اما پس از خلافت علي (ع) اوضاع دگرگون شد

اولین بذر عشق حضرت علی عليه السلام در دل ایرانیان در همان زمان عمر و عثمان پاشیده شد. زمانی که عبیدالله بن عمر ، هرمزان و دخترش را به جرم همکاری با فیروز در قتل پدرش کشت ایرانیان از عثمان تقاضای قصاص عبیدالله را کردند ولی عثمان توجهی نداشت

 

در این حال حضرت علی (ع) به نفع ایرانیان برخاست و تقاضای قصاص کرد. ایرانیان که تا آن روز از اعراب جز ظلم و ستم و بی عدالتی و تبعیض ندیده بودند شیفته شخصیت حضرت علی شدند. پیش از آن نیز حضرت علی (ع) همواره حامی ایرانیان بود و در برابر حق ایرانیان از آنان دفاع می کرد

بعد از رسیدن حضرت علي (ع) به خلافت و انتقال مرکز خلافت به کوفه و نزدیکی به ایران ، ايراني<