تبليغاتX
اينجا نجف است :: اگه عشقت نبود اينجا نبودم.......گرفته عشق تو كلّ وجودم
اينجا نجف است
اگه عشقت نبود اينجا نبودم.......گرفته عشق تو كلّ وجودم
 

*  سلامٌ علي قلب زينبِ الصّبور  *

                    او بود كه زينت پدر شد         اين بود كه زن پيامبر شد

       اونا که يوسف رو ديدن همه دستها رو بريدن             اگه عباس رو ميديدن سرهاشونو مي بريدن

 موضوعى عجيب از پرچم حضرت عباس(عليه السلام)

در نقل هاى تاريخى آمده است كه، پرچم حضرت عباس(عليه السلام)، پرچمدار كربلا، جزء اموال غارت شده بود كه به شام برده بودند، يزيد وقتى كه نظرش به آن پرچم افتاد، عميقاً آن را نگاه كرد و در فكر فرو رفت و سه بار از روى تعجب برخاست و نشست.
سئوال كردند: «اى امير! چه شده كه اين گونه شگفت زده و مبهوت شده اى؟!»
يزيد در پاسخ گفت: اين پرچم، در كربلا دست چه كسى بوده است؟
گفتند: دست برادر حسين كه نامش عباس بود، و پرچمدار سپاه حسين بود.
يزيد گفت: تعجبم از شجاعت عجيب اين پرچمدار است.
پرسيدند: چطور؟
گفت:
«خوب به پرچم بنگريد، ببينيد كه تمام اين پرچم از پارچه و چوب آن بر اثر تيرها و سلاح هاى ديگر كه به آن رسيده، آسيب ديده است، جز دستگيره ى آن، و اين موضوع حاكى است كه تيرها به دست پرچمدار اصابت مى كرده ولى او پرچم را رها نمى كرده است، و تا آخرين توان خود، پرچم را نگهداشته است، ووقتى كه پرچم از دستش افتاده (يا با دست او با هم افتاده) دستگيره پرچم سالم مانده است»

ابوفاضل عموی با وفايت                       کند از کربلا هرشب صدايت

مخور غصه عموجان ازغريبی                   خودم بی دست می گردم فدايت

 

حميّه هاشمية:

كنار خيمه ها ، خيمه اي مخصوص مشكهاي آب بود، حضرت عباس داخل آن خيمه شد، ديد كه كودكان آن مشكهاي خشكيده را برداشته اند و شكمهاي خود را بر مشكهاي نمدار مي گذارند تا شايد از تشنگي آنها كمي كاسته شود. حضرت تا آنها را با آن حال ديد به طوريكه در مقتل نوشته شده اخذته حميّة هاشميه : يعني به قول خودمون رگ سيّديش اجازه نداد و رو به كودكان فرمود: نور ديده هاي من صبر كنيد، الان مي روم و براي شما آب مي آورم.
از خيمه بيرون آمد ديگر دنيا به چشمان او تيره شد. به محضر عزيز برادرش رفت و عرض كرد: آيا اجازه ميدان رفتن و نبرد را مي دهي؟
تا امام حسين ديد كه عباس هم بناي رفتن دارد، به شدت گريه سر داد و فرمود: برادرم تو علمدار لشكر من هستي، لشكر بدون تو متفرق مي شود.عباس فرمود: آقاي من سينه ام تنگ شده و از زندگي دنيا سير شده ام.) در اين لحظه امام اذن رفتن داد ...وداعي تلخ بين اين دو برادر آغاز شد. حسين پبشاني عباسش را بوسيد.
عباس به سمت فرات راه افتاد.

نبرد حضرت عباس عليه السلام با مارد بن صديف

زهير بن قين يكى از ياران دلاور امام حسين (عليه السلام) در كربلا بود، روز عاشورا حضرت عباس(عليه السلام) عازم ميدان بود، زهير نزد آن حضرت آمد و عرض كرد:
«اى پسر اميرمؤمنان! مى خواهم حديثى را به ياد تو بياورم»

عباس فرمود: حديث خود را بگو كه وقت تنگ است.
زهير گفت:اى ابالفضل! هنگامى كه پدرت خواست با مادرت ام البنين ازدواج كند، به برادرش عقيل كه نسب شناس بود فرمود: از براى من از بانوئى كه از دودمان شجاع باشد خواستگارى كن، تا خداوند فرزند شجاعى از او به من بدهد تا بازو و ياور فداكار فرزندم حسين
(عليه السلام) گردد، اى عباس، پدرت تو را براى امروز خواست، بنا براين در حفظ حرم امام حسين(عليه السلام) كوتاهى نكن»
عباس
(عليه السلام) با شنيدن اين گفتار، آنچنان پر احساس شد كه با شدت پا در ركاب اسب نهاد به طورى كه تسمه ركاب قطع گرديد و فرمود:
«اى زهير! در چنين روزى مى خواهى مرا تشجيع كنى و نيرو ببخشى، سوگند به خدا جانبازى خود را آنچنان به تو بنمايانم كه هرگز نظير آن را نديده باشى»
عباس
(عليه السلام) پس از اين سخن به سوى ميدان دشمن تاخت، آنچنان به دشمن حمله كرد كه گويى شمشيرش آتشى است كه در نيزار افتاده است تا اين كه صد نفر از قهرمانان دشمن را كشت.


در اين هنگام يكى از سرشناسان دشمن كه به شجاعت معروف بود به نام «مارد بن صديف تغلبى» كه كلاه خود را محكم بر سر داشت و دو زره اى كه حلقه هايش تنگ بود پوشيده بود، سوار بر اسب به ميدان عباس
(عليه السلام) آمد، در حالى كه نيزه ى بلندى در دست داشت، و نعره ى او بر سراسر ميدان پيچيده بود، خود را به نزديك عباس رسانيد و گفت:
«يا غلام ارحم نفسك و اغمد حسامك، و اظهر للناس استسلامك فالسلامة اولى لك من الندامة; اى جوان! به خودت رحم كن و شمشيرت را در غلاف كن و آشكار تسليم شو، چرا كه سلامتى براى تو بهتر از پشيمانى است».
حضرت عباس
(عليه السلام) پاسخى به اين مضمون به «مارد» داد:
«اى دشمن خدا و رسول، من آماده ى نبرد و بلا هستم و با توكل به خداى بزرگ، صبر مى كنم چرا كه من با رسول خدا
(عليه السلام) پيوند دارم و برگى از درخت نبوت هستم، كسى كه از چنين دودمانى باشد هرگز تسليم طاغوت نمى شود و زير پرچم حاكم ستمگر در نمى آيد، و از ضربات شمشير نمى هراسد، من پسر شيرخدا حيدر كرار (عليه السلام) هستم و از نبرد با همآوردان، عاجز نيستم...»
سپس رجز خواند و آمادگى خود را برابر «مارد» آشكار نمود.
يكى از اشعار رجز او اين بود:

لا تجزعنَّ فكل شىء هالك حاشا لمثلى ان يكون بجازع «اى مارد عجز و لابه نكن و بدان كه هر چيزى فانى است، هرگز كسي مثل من، اظهار ناتواني نخواهد كرد»

در اين هنگام «مارد» نيزه ى بلند خود را به سوى حضرت عباس(عليه السلام) حواله كرد، عباس (عليه السلام) نيزه ى او را گرفت و آنچنان كشيد كه نزديك بود مارد از پشت اسب به زمين درغلتد، او ناگزير نيزه ى خود را رها كرد و دست به شمشير برد. حضرت عباس (عليه السلام) نيزه ى مارد را تكان داد و فرياد زد:
«اى دشمن خدا از درگاه خداوند اميدوارم كه تو را با نيزه ى خودت، به درك جهنم واصل كنم»

آنگاه عباس
(عليه السلام) آن نيزه را در كمر اسب مارد فرود آورد، اسب به شدت مضطرب شد و مارد را به زمين انداخت مارد از اين حادثه خجالت زده شد، و در لشكر دشمن اضطراب و ولوله افتاد، شمر بر سر لشكر خود فرياد زد:
«ويلكم أدركوا صاحبكم قبل ان يقتل; واى بر شما، دوست خود را قبل از آن كه كشته شود دريابيد».

يكى از جوانان بى باك دشمن سوار بر اسب موسوم به «طاوية» شد و خود را به مارد رسانيد، مارد فرياد زد:
«اى جوان در آوردن اسب طاويه قبل از فرود در هاويه ى جهنم، شتاب كن»

آن جوان همين كه نزديك شد، حضرت عباس
(عليه السلام) نيزه را بر سينه ى او كوفت و او را كشت و خود بر اسب طاويه سوار گرديد، در اين هنگام پانصد نفر براى نجات مارد از دست عباس (عليه السلام) به ميدان روانه شدند، از آمدن آنها ذره اى ترس بر دل عباس نيفتاد، همان دم نيزه را بر گلوى مارد فرود آورد كه مارد بر زمين افتاد و گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد، سپس آن حضرت بر دشمن حمله كرد، هشتاد نفر از آنها را كشت و بقيه ى آنها فرار كردند

امام صادق ع  وصف شجاعت عباس عليه السلام مى گويد:
اشهد انك لم تَهِن و لم تنكل و اعطيتَ غاية المجهود; گواهى مى دهم كه تو سستى و ناتوانى نكردى و نهايت تلاش را در برابر دشمن مبذول نمودى»

پس از اينكه حضرت عباس عليه السلام در طول مسير جمعي از دشمنان را كشت به فرات رسيد ، پس وارد رودخانه شد و خواست مشتي آب بخورد ولي تا تشنگي برادر و بچه ها را به ياد آورد، با خود گفت:

اي نفس! بعد از حسين زندگي تو ارزشي ندارد، اين حسين است كه لب تشنه است ، تو مي خواهي آب بخوري؟!)

(

پس مشكش را پر از آب كرد و به طرف خيمه راه افتاد. دشمنان از هر طرف عباس را احاطه كردند و حضرت در حالي كه با يك دست شمشير و با دست ديگر  مشك آب داشت، با دشمن مي جنگيد.

تيراندازان زيادي در كمين عباس نشستند و از هر سو به سمت عباس تير نشانه رفت. يزيد بن وقاد با ضربه شمشيري دست راست عباس را قطع كرد، حضرت مشك را به شانه چپش انداخت و با دست چپ مي جنگيد. حكيم بن طفيل دست چپ حضرت را هم قطع كرد، اما عباس مشك را به دندان گرفت و به سمت خيمه روانه شد! ناگهان تيري آمد و بر چشم راست عباس نشست و اين تير قدرت و توان را از عباس گرفت.

اما هنوز مشك را به دندان گرفته بود و دلش به آب خوش بود! شايد عباس مي خنديد و مي گفت: شما مي خواهيد مرا بكشيد، من اصلا آمده ام براي حسينم بميرم! تا اينكه تيري به مشك خورد! همين كه تير به مشك نشست و صداي ريختن آب به گوشش رسيد، ناگهان اميد عباس، نااميد شد.

ديگر عباس چيزي براي از دست دادن نداشت. باورش نمي شد كه ديگر آب ندارد. آخر، او به سكينه قول آب داده بود. صداي ريختن آب با احساس عباس بازي مي كرد. نمي دانست چكار كند. نه مي توانست به طرف فرات برود و روي برگشتن به خيمه را داشت. لبهاي خشكيده كودكان ابي عبدالله از جلوي چشمانش كنار نمي رفت

در آن وسط حيران مانده بود. گريه علي اصغر را هنوز هم مي شنويد. نگاه هاي معصومانه رقيه آزارش مي داد. به ياد مي آورد كه موقع آمدن بچه ها به هم مژده مي دادند كه عمو مي خواهد آب بياوردعمو قول آب دادهقول عمو هم نشد ندارد و اين افكار ذهن عباس را مشغول كرده بود

سرش را به پائين گرفت تا با پاهايش تير را بيرون بياورد، كه نامردي با عمود آهنين (گرز) بر فرق عباس كوبيد به طوريكه كه حضرت با صورت به زمين افتاد. دستهاي عباس را پيش از آن بريده بودند، موقعي كه مي خواست از اسب بيافتد دستي نداشت تا به زمين بگذارد و با صورت به زمين افتاد...

يا حســـــــين

تا به زمين افتاد برادرش را صدا كرد. امام حسين مثل شهاب به بالين برادرش آمد. اما چه برادري! دستهايش جدا شده، به چشمانش تير خورده، فرق سرش مثل فرق پدرش علي… امام با صداي بلند گريه مي كرد و مي فرمود: حالا پشتم شكست، و رشته چاره ام از هم پاشيد و دشمن مرا شماتت كرد... سر پرخون برادرش را به دامن گرفت و خون چشمهايش را پاك كرد. در اين هنگان هردو برادر مي گريستند. امام فرمود: چرا گريه مي كني؟
عرض كرد: (برادرم نورچشمم، چگونه گريه نكنم؟ الان تو به بالينم آمدي و سرم را از خاك برداشتي، ولي ساعتي ديگر چه كسي به بالين تو مي آيد و سرت را از خاك بر مي دارد؟ امام حسين آنقدر كنار بالين عباسش ماند تا روح از بدنش جدا شد و به سوي بهشت پرواز كرد

عباس يا راع الوفا انهض يا رجواي...

آنگاه امام حسين (كه روح من فدايش يك نگاهش باد) با صداي بلند گريست و با ناله گفت: آه عباسم، آه اي روح و ميوه قلبم...
با قدي خميده و دستي بر كمر نهاده سمت خيمه آمد، اشك چشمانش را با آستين پاك كرد.
اهل حرم حساسيت خاصي به عباس داشتند. امام حسين هم نمي توانست خبر شهادت عباس را مستقيماً به آنها بدهد. از اين رو به طرف خيمه عباس رفت و عمود خيمه اش را برداشت و اينگونه غير مستقيم به آنها فهماند كه عباس هم رفته است...

زينب با بغض صدا زد يا حسين جانم چرا برادرم عباس را نياوردي؟ امام فرمود:خواهرم، مي خواستم بدن را بياورم، اما بدن عباس به قدري از هم گسسته بود كه نمي شد آنرا حركت داد.............

 

دوتا رخسار نيلی ديده زينب                          دوجا آثار سيلی ديده زينب

دو تادست بريده کرده پيدا                          دو پيکان ديده بر چشمان سقا

دو گوش پاره ديد وگوشواره                      دو تادست جدا يک مشک پاره

به صحرا ديده زير نور مهتاب                دو تابلبل که هردو رفته در خواب

گل پرپر شده بوييده زينب                            لب خاکستری بوسيده زينب

دو تا با زوی بسته ديده زينب                        دو پهلوی شکسته ديده زينب

دو جا قران به روی سر گرفته                     دو جا گلبوسه از اکبر گرفته

جمال دلرباى حســـــــين عليه السلام

هلال بن نافع گويد:
«(در روز عاشورا) همراه سربازان عمر سعد، كنار عمر سعد ايستاده بودم، ناگهان يكى فرياد بر آورد: «اى امير، مژده باد به تو، اين شمر است كه حسين را كشته است».

هلال گويد:
«از ميان لشكر عمر سعد بيرون آمدم، و به بالين حسين آمده و ايستادم، «سوگند به خدا هرگز كشته ى آغشته به خونى را زيباتر و نورانى تر از او نديدم، زيرا من آنچنان محو نور و جمال آن صورت درخشان بودم كه از انديشه ى قتل او غافل گشتم»، حسين(عليه السلام)در آن حال، آب خواست، شنيدم مردى از دشمن مى گفت: «سوگند به خدا آب نخواهى نوشيد تا به جايگاه سوزان دوزخ وارد شوى و از آب گرم آن بنوشى». شنيدم امام حسين(عليه السلام) در پاسخ او فرمود:«واى بر تو نه دوزخ جاى من است و نه آب گرم آن را مى نوشم، بلكه بر جدم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)وارد مى گردم و در كنار او در پيشگاه خداى قادر خواهم بود، و از آب بهشت خواهم نوشيد و شكايت در مورد شما را به آن حضرت خواهم برد... هنوز امام با آنان سخن مى گفت كه دسته جمعى به آن حضرت حمله كرده و سرش را از بدنش جدا نمودند».

((داخل ضريح مطهر امام حسين عليه السلام))

گريه امام سجّاد عليه السلام در سوگ شهداى كربلا

يكى از غلامان امام سجّاد حضرت على بن الحسين(عليه السلام) نقل مى كند، روزى امام سجاد(عليه السلام) به بيابان رفت و من نيز به دنبال او بيرون رفتم، ديدم پيشانى اش را بر روى سنگ سختى نهاده است، من در كنار ايستادم، صداى گريه و ناله امام را در سجده شنيدم، شمردم هزار بار گفت:
لا اله الله حقّاً حقّاً، لا اله الا الله تعبّداً و رقّاً، لا اله الا الله ايماناً و تصديقاً و صدقا;
معبودى جز خدا نيست كه وجودش حق و ثابت است، در برابر اين معبود يكتا خشوع كرده و تنها او را پرستش مى كنم، و او را تصديق كرده و به او ايمان مى آورم))
سپس سر از سجده برداشت، در حالى كه محاسن و صورتش غرق در اشك چشمش بود.
جلو رفتم و عرض كردم:
اى آقاى من آيا وقت آن نرسيده كه اندوهت پايان يابد و گريه ات كم شود، به من فرمود:
«واى برتو، حضرت يعقوب، پيغمبر و پيغمبر زاده بود، دوازده پسر داشت، يكى از فرزندانش (به نام يوسف) را خداوند پنهان كرد، موى سرش از فراق او سفيد شد و از غم او كمرش خميد و ديدگانش نابينا شد، با اين كه پسرش در همين دنيا بوده و زنده، ولى من پدر و برادر و هفده تن از بستگانم را كشته شده و به روى زمين افتاده ديدم، چگونه روزگار اندوهم به سرآيد و از گريه ام بكاهد؟..

علت كم بودن تعداد فرزندان امام حسين عليه السلام:

شخصى از امام سجاد (عليه السلام) پرسيد: چرا پدر تو امام حسين (عليه السلام) فرزندان اندك داشت؟
امام سجاد
(عليه السلام) فرمود: همين قدر كه داشت، تعجب آور بود، زيرا پدرم در هر شبانه روزى هزار ركعت نماز مى گذارد، و در شب عاشورا حسين(عليه السلام)
و يارانش تا صبح مناجات و ناله مى كردند و زمزمه ى ناله ى آنها همچون آواى بال زنبور عسل، شنيده مى شد، جمعى در ركوع و جمعى در سجده، و گروهى ايستاده و بعضى نشسته مشغول عبادت بودند.
و در آن شب سى و دو نفر از سپاه عمر سعد كه گذارشان به خيمه هاى حسين
(عليه السلام)افتاد، به آن حضرت پيوستند و از جمله مناجات امام حسين(عليه السلام) در لحظات آخر اين
مناجات است:
«صَبراً عَلى قَضائكَ يا رَبّ، لا اِلهَ سِواكَ يا غَياثَ المُستَغيثينَ;
بر تقدير تو صبر مى كنم اى پروردگار من، معبودى جز تو نيست اى پناه پناه آورندگان»

همسر مخلص و قهرمان حبيب بن مظاهر سلام الله عليه

مسلم بن عَوسَجه و حبيب بن مظاهر، هر دو پير مرد و از يك فاميل يعنى از بنى اسد بودند و در كوفه سكونت داشتند، و در عصر خلافت امام على(عليه السلام) از ياران صميمى آن حضرت به شمار مى آمدند.
هنگامى كه حضرت مسلم
(عليه السلام) به نمايندگى از امام حسين(عليه السلام) به كوفه آمد، اين دو نفر در بيعت گرفتن از مردم براى حضرت مسلم(عليه السلام) كوشش فراوان كردند، تا وقتى كه عبيد الله بن زياد وارد كوفه شد، و مردم را از حكومت يزيد ترسانيد، و مردم مسلم(عليه السلام)را تنها گذاشتند و سر انجام آن حضرت در يك جنگ نا برابر، اسير شده و به دستور ابن زياد او را به شهادت رساندند، بنى اسد در اين شرائط سخت، مسلم بن عوسجه و حبيب بن مظاهر را از گزند دژخيمان ابن زياد مخفى نمودند، و بعد اين دو نفر مخفيانه خود را به كربلا رساندند و به سپاه امام حسين(عليه السلام) ملحق شدند و به شهادت رسيدند.
حبيب بن مظاهر، كه بيش از 75 سال داشت و از اصحاب پيامبر
(صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار مى آمد، در كوفه مخفى بود و تقيه مى كرد و در صدد بود كه در يك فرصت مناسبى از كوفه بيرون آمده و خود را به سپاه امام حسين(عليه السلام) برساند.
او همسر متعهد و قهرمانى داشت، كه بسيار علاقمند بود تا شوهرش به فيض عظماى سعادت يارى امام حسين
(عليه السلام) نائل گردد.
حبيب چريك پيرى بود كه سعى داشت كسى از مخفيگاه او و تصميم او در ملحق شدن به سپاه امام حسين
(عليه السلام) آگاه نگردد، حتى تصميم خود را به همسرش نيز نمى گفت، تا مبادا تصميم او از زبان همسرش به بيرون از خانه منتقل شود.
امام حسين
(عليه السلام) با كاروان خود از مكّه بيرون آمده بودند و به سوى عراق حركت مى كردند، در همين وقت امام براى حبيب نامه اى نوشت و توسط شخصى آن را به كوفه فرستاد.
تا روزى حبيب كنار همسرش بود، در خانه را زدند، حبيب برخاست و پشت در رفت و قاصدى را ديد كه نامه ى امام حسين
(عليه السلام) را براى او آورده است، نامه را گرفت و نزد همسرش بازگشت و آن نامه را خواند كه چنين نوشته شده بود:
«اين نامه است از حسين فرزند على بن ابى طالب
(عليه السلام) به سوى مرد دانا، حبيب بن مظاهر، اما بعد: اى حبيب تو خويشاوندى مرا از پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مى دانى، و تو از هر كس ما را بهتر مى شناسى، تو مرد بلند طبع (آزاده) و غيرتمندى هستى، پس در يارى ما كوتاهى نكن كه در روز قيامت جدم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پاداش تو را خواهد داد».
حبيب در فكر آن بود كسى از نامه و تصميم او براى رفتن به يارى امام حسين
(عليه السلام)مطلع نشود، تا مبادا جاسوسان جريان او را گزارش بدهند، از اين رو وقتى كه بستگان او پس از اطلاع از نامه، از او پرسيدند: «اكنون چه قصد دارى؟» او تقيه مى كرد و مى گفت: من پير شده ام و از من كارى ساخته نيست. همسرش در ظاهر دريافت كه حبيب از رفتن براى يارى امام حسين(عليه السلام) سهل انگارى مى كند، به حبيب گفت: گويا براى رفتن به سوى كربلا براى يارى حسين(عليه السلام) تمايل ندارى؟ حبيب خواست همسرش را امتحان كند، به او گفت: آرى تمايل ندارم. همسرش گريه كرد و گفت: اى حبيب! آيا سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را در شأن امام حسين(عليه السلام)فراموش كرده اى كه فرمود:
«ولداي هذان سيدا شباب اهل الجنة و هما امامان قاما او قعدا;اين دو پسرم (حسن و حسين) دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند و اين دو، امام مى باشند خواه قيام كنند و خواه قيام نكنند».
نامه امام حسين
(عليه السلام) به تو رسيده و تو را به يارى مى طلبد، آيا جواب مثبت نمى دهى؟» حبيب گفت: ترس آن دارم كه بچه هايم يتيم شوند و تو بيوه گردى. همسر گفت: ما به بانوان و دختران و يتيمان بنى هاشم اقتدا مى كنيم، خداوند ما را كافى است.
وقتى كه حبيب، همسرش را آماده يافت، حقيقت را به او گفت، و براى او دعاى خير كرد.
هنگام حركت حبيب، همسرش به او گفت: من حاجتى به تو دارم. حبيب گفت: آن چيست؟ همسر گفت: وقتى كه به محضر امام حسين
(عليه السلام) رسيدى دست ها و پاهايش را به نيابت از من ببوس و سلام مرا به او برسان. حبيب گفت: بسيار خوب.
در نقل ديگر آمده كه حبيب از راه احتياط به همسرش گفت: من ديگر پير شده ام، از سالخوردگان چه كار آيد؟
همسرش با اندوهى جانكاه همراه با خشم برخاست و روسرى خود را از سرش كشيد و بر سر حبيب انداخت و گفت:
«اكنون كه نمى روى مانند زنان در خانه بنشين، سپس با آهى جانسوز فرياد زد «اى حسين! كاش مرد بودم و مى آمدم در ركاب تو مى جنگيدم تا جانم را نثار تو كنم».
حبيب وقتى كه اخلاص و محبت همسرش را دريافت، خاطرش آرام گرفت و به او گفت:
«همسرم! آسوده باش، چشمت را روشن خواهم كرد و اين ريش سفيد را با خون گلويم رنگين مى نمايم، خاطرت آرام باشد»

مختار سلام الله عليه ، در مجلس ابن زياد منفور

در آن هنگام كه بازماندگان شهداى كربلا را همراه سرهاى بريده ى شهيدان به كوفه آوردند و به مجلس عبيد الله بن زياد وارد نمودند، مختار در جريان حضرت مسلم(عليه السلام)به دستور ابن زياد دستگير شده و در زندان به سر مى برد.
ابن زياد براى اين كه دل مختار را بسوزاند دستور داد مختار را از زندان به مجلس خود بياورند، دژخيمان او مختار را كشان كشان با وضع توهين آميز به مجلس ابن زياد آوردند.
هنگامى كه مختار وارد مجلس شد، دريافت كه امام حسين
(عليه السلام) كشته شده، و اهل بيت او اسير شده اند و سر بريده ى امام در ميان طشت است، بسيار ناراحت شد و از شدت غم، بيهوش گرديد وقتى كه به هوش آمد، با كمال شجاعت بر سر ابن زياد فرياد كشيد كه:
«اى حرامزاده! به زودى دمار از روزگار شما درآورم».
ابن زياد خشمگين شد و به قتل او فرمان داد.
حاضران ديدند كشتن مختار صلاح نيست و مساله تازه ايجاد مى كند، به ابن زياد گفتند: كشتن مختار موجب بروز فتنه عظيم مى گردد و صلاح نيست، ابن زياد از كشتن مختار منصرف شد و دستور داد او را به زندان بازگرداندند
 

سر بريده و نجس ابن زياد

در قيام مختار كه در سال 66 و 67 هجرى قمرى انجام گرفت، ابراهيم پسر مالك اشتر فرمانده ى سپاه مختار شد و با سپاهى كه ابن زياد و حصين بن نمير و... از سران آن سپاه بودند در كنار موصل درگير شد و در اين درگيرى بسيارى از دشمن و سران دشمن كشته شدند از جمله «ابن زياد» به دست ابراهيم پسر مالك اشتر كشته شد. قابل توجه است كه بدانيد : تعداد بسيار زيادي از سربازان مختار ايراني بودند.


ابراهيم سرهاى بريده ابن زياد و سران دشمن را براى مختار فرستاد. هنگامى كه مختار غذا مى خورد سرهاى بريده دشمنان را به نزدش آوردند، مختار گفت:
«حمد و سپاس خداوند را كه سر مقدس حسين
(عليه السلام) را هنگامى كه ابن زياد غذا مى خورد نزدش آوردند، اكنون سر نحس ابن زياد را دراين هنگام كه غذا مى خورم به نزد من آوردند».
در اين هنگام ديدند مار سفيدى در ميان سرها پيدا شد و وارد سوراخ بينى ابن زياد شد و از سوراخ بينى او بيرون آمد، و اين عمل چندين بار تكرار گرديد.
مختار پس از صرف غذا برخاست با كفشى كه در پايش بود به صورت نحس ابن زياد زد، سپس كفشش را نزد غلامش انداخت و گفت: «اين كفش را بشوى كه آن را بر صورت كافر نجس نهادم».
مختار سرهاى نحس دشمنان را براى محمد حنفيّه در حجاز فرستاد، محمد حنفيّه، سر ابن زياد را نزد امام سجاد
(عليه السلام) فرستاد، امام سجاد در آن وقت، غذا مى خورد، فرمود:
«روزى سر مقدس پدرم را نزد ابن زياد آوردند، او غذا مى خورد، عرض كردم: خدا مرا نميران تا اين كه سر بريده ابن زياد را در كنار سفره ام كه غذا مى خورم بنگرم، حمد و سپاس خدا را كه دعايم را اكنون به استجابت رسانيده است».


نكته قابل توجه اين كه: مرحوم حاج شيخ عباس محدث قمى مى نويسد:
«آن مار مكرر از بينى ابن زياد وارد مى شد و از گوش او بيرون مى آمد و تماشاچيان مى گفتند «قد جائت قد جائت; مارباز آمد، مار باز آمد».

و مى نويسد:
«همان هنگامى كه ابن زياد در مجلس خود با چوب خيزران مكرر بر لب و دندان امام حسين
(عليه السلام)زد، شايد بر اساس تجسم اعمال، همان چوب خيزران به صورت مار در آمد و مكرر از بينى او وارد مى شد و از سوراخ گوش او بيرون مى آمد، تا در همين دنيا، مردم مجازات عمل ننگينش را تماشا كنند و عبرت بگيرند».

           آرى:     از مكافات عمل غافل مشو                گندم از گندم برويد جو ز جو

 

اما آيا ابن زيادها و شمرها و يزيدها تمام شدند؟؟

و آيا عاشق حسين آب را بر دشمن خويش بست؟؟

و آيا دشمن از نوشيدن آب نيرو نگرفت و ناجوانمردانه و صدباره خيمه ها را آتش نزد و شيعيانش را به خاك و خون نكشيد؟؟؟

آيا چه زماني بنيان مظلوميت شيعه و يتيمي و اسارت كودكان اباعبدلله ويران خواهد شد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 هيهات منا الذلة

اي خاندان مظلوم پيامبر(ص)،

اين قوم كافر را چه كينه ايست از شما در دل كه حتي صدها سال پس از شهادتتان نيز رهايتان نمي كنند؟

به توپ بستن حرم حضرت عباس (ع) در انقلاب سال ۹۱توسط رژيم منفور بعث

شام غريبونه كنج ويرونه

رقيه داره نوحه مي خونه:

عجب رسميه      رسم زمونه

دختر سلطان       كنج ويرونه

آي خدااااااااااا

|+|
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 16:40
 

زير گنبد حرم امام حسين ع در داخل حرم (قبّه شريف)

هفتم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (رسيدن‌ دستور عبيدالله‌ بن‌ زياد مبني‌ بر بستن‌ آب‌برسپاه‌ امام‌)

نامه‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد مبني‌ بر بستن‌ آب‌ بر روي‌ حسين‌ و يارانش‌ در صورت‌ خودداري‌ از بيعت‌ در روز هفتم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ قمري‌ به‌ عمر بن‌ سعد رسيد و عمر«عمر بن‌ حجاج‌» را با پانصد سوار مامور كرد تا با استقرار دركنار رودخانه‌ فرات‌ مانع‌ ازدسترسي‌ سپاه‌ امام‌ به‌ آب‌ شوند. بنابراين‌ از روز هفتم‌ محرم‌ تشنگي‌ نيز بر مشكلات‌ امام‌و همراهانش‌ اضافه‌ شد...

نهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (ورود شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ به‌ كربلا)

در روز نهم‌ محرم‌ «شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌» در راس‌ چهار هزار نفر سپاهي‌ واردكربلا شد .شمر حامل‌ نامه‌اي‌ از ابن‌ زياد براي‌ عمر بن‌ سعد بود. بدين‌ مضمون‌ كه‌ بدون‌فوت‌ وقت‌ جنگ‌ را با حسين‌ شروع‌ كند. شمر ضمن‌ تلاش‌ براي‌ تحريك‌ جنگ‌ و قتل‌امام‌ حسين‌ (ع) امان‌ نامه‌اي‌ هم‌ براي‌ پسران‌ ام‌ البنين‌ (عباس‌ ،عبدالله‌، جعفر و عثمان‌)آورد، آنان‌ نپذيرفتند. در عصر روز نهم‌ محرم‌ (تاسوعا) زمينه‌ براي‌ آغاز جنگ‌ فراهم‌ شد وعمر كه‌ بيمناك‌ بود مبادا رقيبش‌ شمر سمت‌ فرماندهي‌ كل‌ را از دست‌ وي‌ خارج‌ كندشخصا تيري‌ در كمان‌ گذاشت‌ و سوي‌ خيمه‌هاي‌ امام‌ حسين‌ (ع) پرتاب‌ كرد و ديگران‌ رابه‌ شهادت‌ طلبيد كه‌ اولين‌ تير را وي‌ پرتاب‌ كرده‌ است‌.

در اين‌ هنگام‌ امام‌ حسين‌ (ع) برادرش‌ عباس‌ را نزد عمر فرستاد و تقاضاي‌ يك‌شب‌ مهلت‌ كرد، كه‌ مورد موافقت‌ قرار گرفت‌. شكي‌ نيست‌ كه‌ امام‌ مايل‌ به‌ جنگ‌ نبود و تاآخرين‌ لحظات‌ كوشيد تا وجدان‌ خفته‌ اين‌ مردم‌ دنيا خواه‌ را با سخناني‌ كه‌ سراسر خيرخواهي‌ و دلسوزي‌ و روشنگري‌ بود، بيدار سازد. به‌ آنان‌ گفت‌: كه‌ اين‌ آخرين‌ فرصتي‌ است‌ كه‌ براي‌ انتخاب‌ زندگي‌ آزاد به‌ آنان‌ داده‌ مي‌شود. اگر اين‌ فرصت‌ را از دست‌ بدهند ديگر،هيچگاه‌ روي‌ رستگاري‌ را نخواهند ديد. اگر به‌ اين‌ عزت‌ پشت‌ پا زنند، به‌ دنبال‌ آن‌ زندگي ‌پر مذلتي‌ در انتظار ايشان‌ است‌ .

براي‌ همين‌ بود كه‌ نخستين‌ ساعات‌ روز دهم‌ محرم‌ نيز به‌ پيغام‌ بردن‌ و سخن‌گفتن‌ و خطبه‌ خواندن‌ گذشت‌. خطبه‌هاي‌ امام‌ در ساعات‌ آخر بيش‌ از آنكه‌ نشان‌ دهنده‌روح‌ آزادگي‌ و شرف‌ و پرهيزگاري‌ باشد، نمايانگر اوج‌ دلسوزي‌ بر مردم‌ گمراه‌ و تلاش‌انساني‌ براي‌ نجات‌ مردم‌ است‌. جاي‌ هيچ‌ ترديدي‌ نيست‌ كه‌ سخنان‌ و اقدامات‌ امام‌براي‌ رهايي‌ از چنگ‌ دشمن‌ و يا بيم‌ از كشته‌ شدن‌، گفته‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ بوي‌آشتي‌طلبي‌ و خير خواهي‌ و دوستي‌ طلبي‌ مي‌دهد.

با فرا رسيدن‌ شب‌ نهم‌ محرم‌ عمر بن‌ سعد نماينده‌اي‌ را نزد امام‌ حسين‌ (ع)فرستاد و پيغام‌ داد: يك‌ امشب‌ را من‌ به‌ شما مهلت‌ مي‌دهم‌، اگر تا صبح‌ تسليم‌ شدي‌ من‌به‌ ابن‌ زياد خبر مي‌دهم‌، شايد تو را آزاد بگذارد و گرنه‌ پس‌ از گذشت‌ شب‌ نمي‌توانم‌ ازجنگ‌ خودداري‌ كنم‌. حسين‌ همان‌ پاسخي‌ را داد كه‌ مكرر فرموده‌ بود: «من‌ مر