تبليغاتX
اينجا نجف است :: اگه عشقت نبود اينجا نبودم.......گرفته عشق تو كلّ وجودم
اينجا نجف است
اگه عشقت نبود اينجا نبودم.......گرفته عشق تو كلّ وجودم
 

*  سلامٌ علي قلب زينبِ الصّبور  *

                    او بود كه زينت پدر شد         اين بود كه زن پيامبر شد

       اونا که يوسف رو ديدن همه دستها رو بريدن             اگه عباس رو ميديدن سرهاشونو مي بريدن

 موضوعى عجيب از پرچم حضرت عباس(عليه السلام)

در نقل هاى تاريخى آمده است كه، پرچم حضرت عباس(عليه السلام)، پرچمدار كربلا، جزء اموال غارت شده بود كه به شام برده بودند، يزيد وقتى كه نظرش به آن پرچم افتاد، عميقاً آن را نگاه كرد و در فكر فرو رفت و سه بار از روى تعجب برخاست و نشست.
سئوال كردند: «اى امير! چه شده كه اين گونه شگفت زده و مبهوت شده اى؟!»
يزيد در پاسخ گفت: اين پرچم، در كربلا دست چه كسى بوده است؟
گفتند: دست برادر حسين كه نامش عباس بود، و پرچمدار سپاه حسين بود.
يزيد گفت: تعجبم از شجاعت عجيب اين پرچمدار است.
پرسيدند: چطور؟
گفت:
«خوب به پرچم بنگريد، ببينيد كه تمام اين پرچم از پارچه و چوب آن بر اثر تيرها و سلاح هاى ديگر كه به آن رسيده، آسيب ديده است، جز دستگيره ى آن، و اين موضوع حاكى است كه تيرها به دست پرچمدار اصابت مى كرده ولى او پرچم را رها نمى كرده است، و تا آخرين توان خود، پرچم را نگهداشته است، ووقتى كه پرچم از دستش افتاده (يا با دست او با هم افتاده) دستگيره پرچم سالم مانده است»

ابوفاضل عموی با وفايت                       کند از کربلا هرشب صدايت

مخور غصه عموجان ازغريبی                   خودم بی دست می گردم فدايت

 

حميّه هاشمية:

كنار خيمه ها ، خيمه اي مخصوص مشكهاي آب بود، حضرت عباس داخل آن خيمه شد، ديد كه كودكان آن مشكهاي خشكيده را برداشته اند و شكمهاي خود را بر مشكهاي نمدار مي گذارند تا شايد از تشنگي آنها كمي كاسته شود. حضرت تا آنها را با آن حال ديد به طوريكه در مقتل نوشته شده اخذته حميّة هاشميه : يعني به قول خودمون رگ سيّديش اجازه نداد و رو به كودكان فرمود: نور ديده هاي من صبر كنيد، الان مي روم و براي شما آب مي آورم.
از خيمه بيرون آمد ديگر دنيا به چشمان او تيره شد. به محضر عزيز برادرش رفت و عرض كرد: آيا اجازه ميدان رفتن و نبرد را مي دهي؟
تا امام حسين ديد كه عباس هم بناي رفتن دارد، به شدت گريه سر داد و فرمود: برادرم تو علمدار لشكر من هستي، لشكر بدون تو متفرق مي شود.عباس فرمود: آقاي من سينه ام تنگ شده و از زندگي دنيا سير شده ام.) در اين لحظه امام اذن رفتن داد ...وداعي تلخ بين اين دو برادر آغاز شد. حسين پبشاني عباسش را بوسيد.
عباس به سمت فرات راه افتاد.

نبرد حضرت عباس عليه السلام با مارد بن صديف

زهير بن قين يكى از ياران دلاور امام حسين (عليه السلام) در كربلا بود، روز عاشورا حضرت عباس(عليه السلام) عازم ميدان بود، زهير نزد آن حضرت آمد و عرض كرد:
«اى پسر اميرمؤمنان! مى خواهم حديثى را به ياد تو بياورم»

عباس فرمود: حديث خود را بگو كه وقت تنگ است.
زهير گفت:اى ابالفضل! هنگامى كه پدرت خواست با مادرت ام البنين ازدواج كند، به برادرش عقيل كه نسب شناس بود فرمود: از براى من از بانوئى كه از دودمان شجاع باشد خواستگارى كن، تا خداوند فرزند شجاعى از او به من بدهد تا بازو و ياور فداكار فرزندم حسين
(عليه السلام) گردد، اى عباس، پدرت تو را براى امروز خواست، بنا براين در حفظ حرم امام حسين(عليه السلام) كوتاهى نكن»
عباس
(عليه السلام) با شنيدن اين گفتار، آنچنان پر احساس شد كه با شدت پا در ركاب اسب نهاد به طورى كه تسمه ركاب قطع گرديد و فرمود:
«اى زهير! در چنين روزى مى خواهى مرا تشجيع كنى و نيرو ببخشى، سوگند به خدا جانبازى خود را آنچنان به تو بنمايانم كه هرگز نظير آن را نديده باشى»
عباس
(عليه السلام) پس از اين سخن به سوى ميدان دشمن تاخت، آنچنان به دشمن حمله كرد كه گويى شمشيرش آتشى است كه در نيزار افتاده است تا اين كه صد نفر از قهرمانان دشمن را كشت.


در اين هنگام يكى از سرشناسان دشمن كه به شجاعت معروف بود به نام «مارد بن صديف تغلبى» كه كلاه خود را محكم بر سر داشت و دو زره اى كه حلقه هايش تنگ بود پوشيده بود، سوار بر اسب به ميدان عباس
(عليه السلام) آمد، در حالى كه نيزه ى بلندى در دست داشت، و نعره ى او بر سراسر ميدان پيچيده بود، خود را به نزديك عباس رسانيد و گفت:
«يا غلام ارحم نفسك و اغمد حسامك، و اظهر للناس استسلامك فالسلامة اولى لك من الندامة; اى جوان! به خودت رحم كن و شمشيرت را در غلاف كن و آشكار تسليم شو، چرا كه سلامتى براى تو بهتر از پشيمانى است».
حضرت عباس
(عليه السلام) پاسخى به اين مضمون به «مارد» داد:
«اى دشمن خدا و رسول، من آماده ى نبرد و بلا هستم و با توكل به خداى بزرگ، صبر مى كنم چرا كه من با رسول خدا
(عليه السلام) پيوند دارم و برگى از درخت نبوت هستم، كسى كه از چنين دودمانى باشد هرگز تسليم طاغوت نمى شود و زير پرچم حاكم ستمگر در نمى آيد، و از ضربات شمشير نمى هراسد، من پسر شيرخدا حيدر كرار (عليه السلام) هستم و از نبرد با همآوردان، عاجز نيستم...»
سپس رجز خواند و آمادگى خود را برابر «مارد» آشكار نمود.
يكى از اشعار رجز او اين بود:

لا تجزعنَّ فكل شىء هالك حاشا لمثلى ان يكون بجازع «اى مارد عجز و لابه نكن و بدان كه هر چيزى فانى است، هرگز كسي مثل من، اظهار ناتواني نخواهد كرد»

در اين هنگام «مارد» نيزه ى بلند خود را به سوى حضرت عباس(عليه السلام) حواله كرد، عباس (عليه السلام) نيزه ى او را گرفت و آنچنان كشيد كه نزديك بود مارد از پشت اسب به زمين درغلتد، او ناگزير نيزه ى خود را رها كرد و دست به شمشير برد. حضرت عباس (عليه السلام) نيزه ى مارد را تكان داد و فرياد زد:
«اى دشمن خدا از درگاه خداوند اميدوارم كه تو را با نيزه ى خودت، به درك جهنم واصل كنم»

آنگاه عباس
(عليه السلام) آن نيزه را در كمر اسب مارد فرود آورد، اسب به شدت مضطرب شد و مارد را به زمين انداخت مارد از اين حادثه خجالت زده شد، و در لشكر دشمن اضطراب و ولوله افتاد، شمر بر سر لشكر خود فرياد زد:
«ويلكم أدركوا صاحبكم قبل ان يقتل; واى بر شما، دوست خود را قبل از آن كه كشته شود دريابيد».

يكى از جوانان بى باك دشمن سوار بر اسب موسوم به «طاوية» شد و خود را به مارد رسانيد، مارد فرياد زد:
«اى جوان در آوردن اسب طاويه قبل از فرود در هاويه ى جهنم، شتاب كن»

آن جوان همين كه نزديك شد، حضرت عباس
(عليه السلام) نيزه را بر سينه ى او كوفت و او را كشت و خود بر اسب طاويه سوار گرديد، در اين هنگام پانصد نفر براى نجات مارد از دست عباس (عليه السلام) به ميدان روانه شدند، از آمدن آنها ذره اى ترس بر دل عباس نيفتاد، همان دم نيزه را بر گلوى مارد فرود آورد كه مارد بر زمين افتاد و گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد، سپس آن حضرت بر دشمن حمله كرد، هشتاد نفر از آنها را كشت و بقيه ى آنها فرار كردند

امام صادق ع  وصف شجاعت عباس عليه السلام مى گويد:
اشهد انك لم تَهِن و لم تنكل و اعطيتَ غاية المجهود; گواهى مى دهم كه تو سستى و ناتوانى نكردى و نهايت تلاش را در برابر دشمن مبذول نمودى»

پس از اينكه حضرت عباس عليه السلام در طول مسير جمعي از دشمنان را كشت به فرات رسيد ، پس وارد رودخانه شد و خواست مشتي آب بخورد ولي تا تشنگي برادر و بچه ها را به ياد آورد، با خود گفت:

اي نفس! بعد از حسين زندگي تو ارزشي ندارد، اين حسين است كه لب تشنه است ، تو مي خواهي آب بخوري؟!)

(

پس مشكش را پر از آب كرد و به طرف خيمه راه افتاد. دشمنان از هر طرف عباس را احاطه كردند و حضرت در حالي كه با يك دست شمشير و با دست ديگر  مشك آب داشت، با دشمن مي جنگيد.

تيراندازان زيادي در كمين عباس نشستند و از هر سو به سمت عباس تير نشانه رفت. يزيد بن وقاد با ضربه شمشيري دست راست عباس را قطع كرد، حضرت مشك را به شانه چپش انداخت و با دست چپ مي جنگيد. حكيم بن طفيل دست چپ حضرت را هم قطع كرد، اما عباس مشك را به دندان گرفت و به سمت خيمه روانه شد! ناگهان تيري آمد و بر چشم راست عباس نشست و اين تير قدرت و توان را از عباس گرفت.

اما هنوز مشك را به دندان گرفته بود و دلش به آب خوش بود! شايد عباس مي خنديد و مي گفت: شما مي خواهيد مرا بكشيد، من اصلا آمده ام براي حسينم بميرم! تا اينكه تيري به مشك خورد! همين كه تير به مشك نشست و صداي ريختن آب به گوشش رسيد، ناگهان اميد عباس، نااميد شد.

ديگر عباس چيزي براي از دست دادن نداشت. باورش نمي شد كه ديگر آب ندارد. آخر، او به سكينه قول آب داده بود. صداي ريختن آب با احساس عباس بازي مي كرد. نمي دانست چكار كند. نه مي توانست به طرف فرات برود و روي برگشتن به خيمه را داشت. لبهاي خشكيده كودكان ابي عبدالله از جلوي چشمانش كنار نمي رفت

در آن وسط حيران مانده بود. گريه علي اصغر را هنوز هم مي شنويد. نگاه هاي معصومانه رقيه آزارش مي داد. به ياد مي آورد كه موقع آمدن بچه ها به هم مژده مي دادند كه عمو مي خواهد آب بياوردعمو قول آب دادهقول عمو هم نشد ندارد و اين افكار ذهن عباس را مشغول كرده بود

سرش را به پائين گرفت تا با پاهايش تير را بيرون بياورد، كه نامردي با عمود آهنين (گرز) بر فرق عباس كوبيد به طوريكه كه حضرت با صورت به زمين افتاد. دستهاي عباس را پيش از آن بريده بودند، موقعي كه مي خواست از اسب بيافتد دستي نداشت تا به زمين بگذارد و با صورت به زمين افتاد...

يا حســـــــين

تا به زمين افتاد برادرش را صدا كرد. امام حسين مثل شهاب به بالين برادرش آمد. اما چه برادري! دستهايش جدا شده، به چشمانش تير خورده، فرق سرش مثل فرق پدرش علي… امام با صداي بلند گريه مي كرد و مي فرمود: حالا پشتم شكست، و رشته چاره ام از هم پاشيد و دشمن مرا شماتت كرد... سر پرخون برادرش را به دامن گرفت و خون چشمهايش را پاك كرد. در اين هنگان هردو برادر مي گريستند. امام فرمود: چرا گريه مي كني؟
عرض كرد: (برادرم نورچشمم، چگونه گريه نكنم؟ الان تو به بالينم آمدي و سرم را از خاك برداشتي، ولي ساعتي ديگر چه كسي به بالين تو مي آيد و سرت را از خاك بر مي دارد؟ امام حسين آنقدر كنار بالين عباسش ماند تا روح از بدنش جدا شد و به سوي بهشت پرواز كرد

عباس يا راع الوفا انهض يا رجواي...

آنگاه امام حسين (كه روح من فدايش يك نگاهش باد) با صداي بلند گريست و با ناله گفت: آه عباسم، آه اي روح و ميوه قلبم...
با قدي خميده و دستي بر كمر نهاده سمت خيمه آمد، اشك چشمانش را با آستين پاك كرد.
اهل حرم حساسيت خاصي به عباس داشتند. امام حسين هم نمي توانست خبر شهادت عباس را مستقيماً به آنها بدهد. از اين رو به طرف خيمه عباس رفت و عمود خيمه اش را برداشت و اينگونه غير مستقيم به آنها فهماند كه عباس هم رفته است...

زينب با بغض صدا زد يا حسين جانم چرا برادرم عباس را نياوردي؟ امام فرمود:خواهرم، مي خواستم بدن را بياورم، اما بدن عباس به قدري از هم گسسته بود كه نمي شد آنرا حركت داد.............

 

دوتا رخسار نيلی ديده زينب                          دوجا آثار سيلی ديده زينب

دو تادست بريده کرده پيدا                          دو پيکان ديده بر چشمان سقا

دو گوش پاره ديد وگوشواره                      دو تادست جدا يک مشک پاره

به صحرا ديده زير نور مهتاب                دو تابلبل که هردو رفته در خواب

گل پرپر شده بوييده زينب                            لب خاکستری بوسيده زينب

دو تا با زوی بسته ديده زينب                        دو پهلوی شکسته ديده زينب

دو جا قران به روی سر گرفته                     دو جا گلبوسه از اکبر گرفته

جمال دلرباى حســـــــين عليه السلام

هلال بن نافع گويد:
«(در روز عاشورا) همراه سربازان عمر سعد، كنار عمر سعد ايستاده بودم، ناگهان يكى فرياد بر آورد: «اى امير، مژده باد به تو، اين شمر است كه حسين را كشته است».

هلال گويد:
«از ميان لشكر عمر سعد بيرون آمدم، و به بالين حسين آمده و ايستادم، «سوگند به خدا هرگز كشته ى آغشته به خونى را زيباتر و نورانى تر از او نديدم، زيرا من آنچنان محو نور و جمال آن صورت درخشان بودم كه از انديشه ى قتل او غافل گشتم»، حسين(عليه السلام)در آن حال، آب خواست، شنيدم مردى از دشمن مى گفت: «سوگند به خدا آب نخواهى نوشيد تا به جايگاه سوزان دوزخ وارد شوى و از آب گرم آن بنوشى». شنيدم امام حسين(عليه السلام) در پاسخ او فرمود:«واى بر تو نه دوزخ جاى من است و نه آب گرم آن را مى نوشم، بلكه بر جدم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)وارد مى گردم و در كنار او در پيشگاه خداى قادر خواهم بود، و از آب بهشت خواهم نوشيد و شكايت در مورد شما را به آن حضرت خواهم برد... هنوز امام با آنان سخن مى گفت كه دسته جمعى به آن حضرت حمله كرده و سرش را از بدنش جدا نمودند».

((داخل ضريح مطهر امام حسين عليه السلام))

گريه امام سجّاد عليه السلام در سوگ شهداى كربلا

يكى از غلامان امام سجّاد حضرت على بن الحسين(عليه السلام) نقل مى كند، روزى امام سجاد(عليه السلام) به بيابان رفت و من نيز به دنبال او بيرون رفتم، ديدم پيشانى اش را بر روى سنگ سختى نهاده است، من در كنار ايستادم، صداى گريه و ناله امام را در سجده شنيدم، شمردم هزار بار گفت:
لا اله الله حقّاً حقّاً، لا اله الا الله تعبّداً و رقّاً، لا اله الا الله ايماناً و تصديقاً و صدقا;
معبودى جز خدا نيست كه وجودش حق و ثابت است، در برابر اين معبود يكتا خشوع كرده و تنها او را پرستش مى كنم، و او را تصديق كرده و به او ايمان مى آورم))
سپس سر از سجده برداشت، در حالى كه محاسن و صورتش غرق در اشك چشمش بود.
جلو رفتم و عرض كردم:
اى آقاى من آيا وقت آن نرسيده كه اندوهت پايان يابد و گريه ات كم شود، به من فرمود:
«واى برتو، حضرت يعقوب، پيغمبر و پيغمبر زاده بود، دوازده پسر داشت، يكى از فرزندانش (به نام يوسف) را خداوند پنهان كرد، موى سرش از فراق او سفيد شد و از غم او كمرش خميد و ديدگانش نابينا شد، با اين كه پسرش در همين دنيا بوده و زنده، ولى من پدر و برادر و هفده تن از بستگانم را كشته شده و به روى زمين افتاده ديدم، چگونه روزگار اندوهم به سرآيد و از گريه ام بكاهد؟..

علت كم بودن تعداد فرزندان امام حسين عليه السلام:

شخصى از امام سجاد (عليه السلام) پرسيد: چرا پدر تو امام حسين (عليه السلام) فرزندان اندك داشت؟
امام سجاد
(عليه السلام) فرمود: همين قدر كه داشت، تعجب آور بود، زيرا پدرم در هر شبانه روزى هزار ركعت نماز مى گذارد، و در شب عاشورا حسين(عليه السلام)
و يارانش تا صبح مناجات و ناله مى كردند و زمزمه ى ناله ى آنها همچون آواى بال زنبور عسل، شنيده مى شد، جمعى در ركوع و جمعى در سجده، و گروهى ايستاده و بعضى نشسته مشغول عبادت بودند.
و در آن شب سى و دو نفر از سپاه عمر سعد كه گذارشان به خيمه هاى حسين
(عليه السلام)افتاد، به آن حضرت پيوستند و از جمله مناجات امام حسين(عليه السلام) در لحظات آخر اين
مناجات است:
«صَبراً عَلى قَضائكَ يا رَبّ، لا اِلهَ سِواكَ يا غَياثَ المُستَغيثينَ;
بر تقدير تو صبر مى كنم اى پروردگار من، معبودى جز تو نيست اى پناه پناه آورندگان»

همسر مخلص و قهرمان حبيب بن مظاهر سلام الله عليه

مسلم بن عَوسَجه و حبيب بن مظاهر، هر دو پير مرد و از يك فاميل يعنى از بنى اسد بودند و در كوفه سكونت داشتند، و در عصر خلافت امام على(عليه السلام) از ياران صميمى آن حضرت به شمار مى آمدند.
هنگامى كه حضرت مسلم
(عليه السلام) به نمايندگى از امام حسين(عليه السلام) به كوفه آمد، اين دو نفر در بيعت گرفتن از مردم براى حضرت مسلم(عليه السلام) كوشش فراوان كردند، تا وقتى كه عبيد الله بن زياد وارد كوفه شد، و مردم را از حكومت يزيد ترسانيد، و مردم مسلم(عليه السلام)را تنها گذاشتند و سر انجام آن حضرت در يك جنگ نا برابر، اسير شده و به دستور ابن زياد او را به شهادت رساندند، بنى اسد در اين شرائط سخت، مسلم بن عوسجه و حبيب بن مظاهر را از گزند دژخيمان ابن زياد مخفى نمودند، و بعد اين دو نفر مخفيانه خود را به كربلا رساندند و به سپاه امام حسين(عليه السلام) ملحق شدند و به شهادت رسيدند.
حبيب بن مظاهر، كه بيش از 75 سال داشت و از اصحاب پيامبر
(صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار مى آمد، در كوفه مخفى بود و تقيه مى كرد و در صدد بود كه در يك فرصت مناسبى از كوفه بيرون آمده و خود را به سپاه امام حسين(عليه السلام) برساند.
او همسر متعهد و قهرمانى داشت، كه بسيار علاقمند بود تا شوهرش به فيض عظماى سعادت يارى امام حسين
(عليه السلام) نائل گردد.
حبيب چريك پيرى بود كه سعى داشت كسى از مخفيگاه او و تصميم او در ملحق شدن به سپاه امام حسين
(عليه السلام) آگاه نگردد، حتى تصميم خود را به همسرش نيز نمى گفت، تا مبادا تصميم او از زبان همسرش به بيرون از خانه منتقل شود.
امام حسين
(عليه السلام) با كاروان خود از مكّه بيرون آمده بودند و به سوى عراق حركت مى كردند، در همين وقت امام براى حبيب نامه اى نوشت و توسط شخصى آن را به كوفه فرستاد.
تا روزى حبيب كنار همسرش بود، در خانه را زدند، حبيب برخاست و پشت در رفت و قاصدى را ديد كه نامه ى امام حسين
(عليه السلام) را براى او آورده است، نامه را گرفت و نزد همسرش بازگشت و آن نامه را خواند كه چنين نوشته شده بود:
«اين نامه است از حسين فرزند على بن ابى طالب
(عليه السلام) به سوى مرد دانا، حبيب بن مظاهر، اما بعد: اى حبيب تو خويشاوندى مرا از پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مى دانى، و تو از هر كس ما را بهتر مى شناسى، تو مرد بلند طبع (آزاده) و غيرتمندى هستى، پس در يارى ما كوتاهى نكن كه در روز قيامت جدم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پاداش تو را خواهد داد».
حبيب در فكر آن بود كسى از نامه و تصميم او براى رفتن به يارى امام حسين
(عليه السلام)مطلع نشود، تا مبادا جاسوسان جريان او را گزارش بدهند، از اين رو وقتى كه بستگان او پس از اطلاع از نامه، از او پرسيدند: «اكنون چه قصد دارى؟» او تقيه مى كرد و مى گفت: من پير شده ام و از من كارى ساخته نيست. همسرش در ظاهر دريافت كه حبيب از رفتن براى يارى امام حسين(عليه السلام) سهل انگارى مى كند، به حبيب گفت: گويا براى رفتن به سوى كربلا براى يارى حسين(عليه السلام) تمايل ندارى؟ حبيب خواست همسرش را امتحان كند، به او گفت: آرى تمايل ندارم. همسرش گريه كرد و گفت: اى حبيب! آيا سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را در شأن امام حسين(عليه السلام)فراموش كرده اى كه فرمود:
«ولداي هذان سيدا شباب اهل الجنة و هما امامان قاما او قعدا;اين دو پسرم (حسن و حسين) دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند و اين دو، امام مى باشند خواه قيام كنند و خواه قيام نكنند».
نامه امام حسين
(عليه السلام) به تو رسيده و تو را به يارى مى طلبد، آيا جواب مثبت نمى دهى؟» حبيب گفت: ترس آن دارم كه بچه هايم يتيم شوند و تو بيوه گردى. همسر گفت: ما به بانوان و دختران و يتيمان بنى هاشم اقتدا مى كنيم، خداوند ما را كافى است.
وقتى كه حبيب، همسرش را آماده يافت، حقيقت را به او گفت، و براى او دعاى خير كرد.
هنگام حركت حبيب، همسرش به او گفت: من حاجتى به تو دارم. حبيب گفت: آن چيست؟ همسر گفت: وقتى كه به محضر امام حسين
(عليه السلام) رسيدى دست ها و پاهايش را به نيابت از من ببوس و سلام مرا به او برسان. حبيب گفت: بسيار خوب.
در نقل ديگر آمده كه حبيب از راه احتياط به همسرش گفت: من ديگر پير شده ام، از سالخوردگان چه كار آيد؟
همسرش با اندوهى جانكاه همراه با خشم برخاست و روسرى خود را از سرش كشيد و بر سر حبيب انداخت و گفت:
«اكنون كه نمى روى مانند زنان در خانه بنشين، سپس با آهى جانسوز فرياد زد «اى حسين! كاش مرد بودم و مى آمدم در ركاب تو مى جنگيدم تا جانم را نثار تو كنم».
حبيب وقتى كه اخلاص و محبت همسرش را دريافت، خاطرش آرام گرفت و به او گفت:
«همسرم! آسوده باش، چشمت را روشن خواهم كرد و اين ريش سفيد را با خون گلويم رنگين مى نمايم، خاطرت آرام باشد»

مختار سلام الله عليه ، در مجلس ابن زياد منفور

در آن هنگام كه بازماندگان شهداى كربلا را همراه سرهاى بريده ى شهيدان به كوفه آوردند و به مجلس عبيد الله بن زياد وارد نمودند، مختار در جريان حضرت مسلم(عليه السلام)به دستور ابن زياد دستگير شده و در زندان به سر مى برد.
ابن زياد براى اين كه دل مختار را بسوزاند دستور داد مختار را از زندان به مجلس خود بياورند، دژخيمان او مختار را كشان كشان با وضع توهين آميز به مجلس ابن زياد آوردند.
هنگامى كه مختار وارد مجلس شد، دريافت كه امام حسين
(عليه السلام) كشته شده، و اهل بيت او اسير شده اند و سر بريده ى امام در ميان طشت است، بسيار ناراحت شد و از شدت غم، بيهوش گرديد وقتى كه به هوش آمد، با كمال شجاعت بر سر ابن زياد فرياد كشيد كه:
«اى حرامزاده! به زودى دمار از روزگار شما درآورم».
ابن زياد خشمگين شد و به قتل او فرمان داد.
حاضران ديدند كشتن مختار صلاح نيست و مساله تازه ايجاد مى كند، به ابن زياد گفتند: كشتن مختار موجب بروز فتنه عظيم مى گردد و صلاح نيست، ابن زياد از كشتن مختار منصرف شد و دستور داد او را به زندان بازگرداندند
 

سر بريده و نجس ابن زياد

در قيام مختار كه در سال 66 و 67 هجرى قمرى انجام گرفت، ابراهيم پسر مالك اشتر فرمانده ى سپاه مختار شد و با سپاهى كه ابن زياد و حصين بن نمير و... از سران آن سپاه بودند در كنار موصل درگير شد و در اين درگيرى بسيارى از دشمن و سران دشمن كشته شدند از جمله «ابن زياد» به دست ابراهيم پسر مالك اشتر كشته شد. قابل توجه است كه بدانيد : تعداد بسيار زيادي از سربازان مختار ايراني بودند.


ابراهيم سرهاى بريده ابن زياد و سران دشمن را براى مختار فرستاد. هنگامى كه مختار غذا مى خورد سرهاى بريده دشمنان را به نزدش آوردند، مختار گفت:
«حمد و سپاس خداوند را كه سر مقدس حسين
(عليه السلام) را هنگامى كه ابن زياد غذا مى خورد نزدش آوردند، اكنون سر نحس ابن زياد را دراين هنگام كه غذا مى خورم به نزد من آوردند».
در اين هنگام ديدند مار سفيدى در ميان سرها پيدا شد و وارد سوراخ بينى ابن زياد شد و از سوراخ بينى او بيرون آمد، و اين عمل چندين بار تكرار گرديد.
مختار پس از صرف غذا برخاست با كفشى كه در پايش بود به صورت نحس ابن زياد زد، سپس كفشش را نزد غلامش انداخت و گفت: «اين كفش را بشوى كه آن را بر صورت كافر نجس نهادم».
مختار سرهاى نحس دشمنان را براى محمد حنفيّه در حجاز فرستاد، محمد حنفيّه، سر ابن زياد را نزد امام سجاد
(عليه السلام) فرستاد، امام سجاد در آن وقت، غذا مى خورد، فرمود:
«روزى سر مقدس پدرم را نزد ابن زياد آوردند، او غذا مى خورد، عرض كردم: خدا مرا نميران تا اين كه سر بريده ابن زياد را در كنار سفره ام كه غذا مى خورم بنگرم، حمد و سپاس خدا را كه دعايم را اكنون به استجابت رسانيده است».


نكته قابل توجه اين كه: مرحوم حاج شيخ عباس محدث قمى مى نويسد:
«آن مار مكرر از بينى ابن زياد وارد مى شد و از گوش او بيرون مى آمد و تماشاچيان مى گفتند «قد جائت قد جائت; مارباز آمد، مار باز آمد».

و مى نويسد:
«همان هنگامى كه ابن زياد در مجلس خود با چوب خيزران مكرر بر لب و دندان امام حسين
(عليه السلام)زد، شايد بر اساس تجسم اعمال، همان چوب خيزران به صورت مار در آمد و مكرر از بينى او وارد مى شد و از سوراخ گوش او بيرون مى آمد، تا در همين دنيا، مردم مجازات عمل ننگينش را تماشا كنند و عبرت بگيرند».

           آرى:     از مكافات عمل غافل مشو                گندم از گندم برويد جو ز جو

 

اما آيا ابن زيادها و شمرها و يزيدها تمام شدند؟؟

و آيا عاشق حسين آب را بر دشمن خويش بست؟؟

و آيا دشمن از نوشيدن آب نيرو نگرفت و ناجوانمردانه و صدباره خيمه ها را آتش نزد و شيعيانش را به خاك و خون نكشيد؟؟؟

آيا چه زماني بنيان مظلوميت شيعه و يتيمي و اسارت كودكان اباعبدلله ويران خواهد شد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 هيهات منا الذلة

اي خاندان مظلوم پيامبر(ص)،

اين قوم كافر را چه كينه ايست از شما در دل كه حتي صدها سال پس از شهادتتان نيز رهايتان نمي كنند؟

به توپ بستن حرم حضرت عباس (ع) در انقلاب سال ۹۱توسط رژيم منفور بعث

شام غريبونه كنج ويرونه

رقيه داره نوحه مي خونه:

عجب رسميه      رسم زمونه

دختر سلطان       كنج ويرونه

آي خدااااااااااا

|+|
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 16:40
 

زير گنبد حرم امام حسين ع در داخل حرم (قبّه شريف)

هفتم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (رسيدن‌ دستور عبيدالله‌ بن‌ زياد مبني‌ بر بستن‌ آب‌برسپاه‌ امام‌)

نامه‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد مبني‌ بر بستن‌ آب‌ بر روي‌ حسين‌ و يارانش‌ در صورت‌ خودداري‌ از بيعت‌ در روز هفتم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ قمري‌ به‌ عمر بن‌ سعد رسيد و عمر«عمر بن‌ حجاج‌» را با پانصد سوار مامور كرد تا با استقرار دركنار رودخانه‌ فرات‌ مانع‌ ازدسترسي‌ سپاه‌ امام‌ به‌ آب‌ شوند. بنابراين‌ از روز هفتم‌ محرم‌ تشنگي‌ نيز بر مشكلات‌ امام‌و همراهانش‌ اضافه‌ شد...

نهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (ورود شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ به‌ كربلا)

در روز نهم‌ محرم‌ «شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌» در راس‌ چهار هزار نفر سپاهي‌ واردكربلا شد .شمر حامل‌ نامه‌اي‌ از ابن‌ زياد براي‌ عمر بن‌ سعد بود. بدين‌ مضمون‌ كه‌ بدون‌فوت‌ وقت‌ جنگ‌ را با حسين‌ شروع‌ كند. شمر ضمن‌ تلاش‌ براي‌ تحريك‌ جنگ‌ و قتل‌امام‌ حسين‌ (ع) امان‌ نامه‌اي‌ هم‌ براي‌ پسران‌ ام‌ البنين‌ (عباس‌ ،عبدالله‌، جعفر و عثمان‌)آورد، آنان‌ نپذيرفتند. در عصر روز نهم‌ محرم‌ (تاسوعا) زمينه‌ براي‌ آغاز جنگ‌ فراهم‌ شد وعمر كه‌ بيمناك‌ بود مبادا رقيبش‌ شمر سمت‌ فرماندهي‌ كل‌ را از دست‌ وي‌ خارج‌ كندشخصا تيري‌ در كمان‌ گذاشت‌ و سوي‌ خيمه‌هاي‌ امام‌ حسين‌ (ع) پرتاب‌ كرد و ديگران‌ رابه‌ شهادت‌ طلبيد كه‌ اولين‌ تير را وي‌ پرتاب‌ كرده‌ است‌.

در اين‌ هنگام‌ امام‌ حسين‌ (ع) برادرش‌ عباس‌ را نزد عمر فرستاد و تقاضاي‌ يك‌شب‌ مهلت‌ كرد، كه‌ مورد موافقت‌ قرار گرفت‌. شكي‌ نيست‌ كه‌ امام‌ مايل‌ به‌ جنگ‌ نبود و تاآخرين‌ لحظات‌ كوشيد تا وجدان‌ خفته‌ اين‌ مردم‌ دنيا خواه‌ را با سخناني‌ كه‌ سراسر خيرخواهي‌ و دلسوزي‌ و روشنگري‌ بود، بيدار سازد. به‌ آنان‌ گفت‌: كه‌ اين‌ آخرين‌ فرصتي‌ است‌ كه‌ براي‌ انتخاب‌ زندگي‌ آزاد به‌ آنان‌ داده‌ مي‌شود. اگر اين‌ فرصت‌ را از دست‌ بدهند ديگر،هيچگاه‌ روي‌ رستگاري‌ را نخواهند ديد. اگر به‌ اين‌ عزت‌ پشت‌ پا زنند، به‌ دنبال‌ آن‌ زندگي ‌پر مذلتي‌ در انتظار ايشان‌ است‌ .

براي‌ همين‌ بود كه‌ نخستين‌ ساعات‌ روز دهم‌ محرم‌ نيز به‌ پيغام‌ بردن‌ و سخن‌گفتن‌ و خطبه‌ خواندن‌ گذشت‌. خطبه‌هاي‌ امام‌ در ساعات‌ آخر بيش‌ از آنكه‌ نشان‌ دهنده‌روح‌ آزادگي‌ و شرف‌ و پرهيزگاري‌ باشد، نمايانگر اوج‌ دلسوزي‌ بر مردم‌ گمراه‌ و تلاش‌انساني‌ براي‌ نجات‌ مردم‌ است‌. جاي‌ هيچ‌ ترديدي‌ نيست‌ كه‌ سخنان‌ و اقدامات‌ امام‌براي‌ رهايي‌ از چنگ‌ دشمن‌ و يا بيم‌ از كشته‌ شدن‌، گفته‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ بوي‌آشتي‌طلبي‌ و خير خواهي‌ و دوستي‌ طلبي‌ مي‌دهد.

با فرا رسيدن‌ شب‌ نهم‌ محرم‌ عمر بن‌ سعد نماينده‌اي‌ را نزد امام‌ حسين‌ (ع)فرستاد و پيغام‌ داد: يك‌ امشب‌ را من‌ به‌ شما مهلت‌ مي‌دهم‌، اگر تا صبح‌ تسليم‌ شدي‌ من‌به‌ ابن‌ زياد خبر مي‌دهم‌، شايد تو را آزاد بگذارد و گرنه‌ پس‌ از گذشت‌ شب‌ نمي‌توانم‌ ازجنگ‌ خودداري‌ كنم‌. حسين‌ همان‌ پاسخي‌ را داد كه‌ مكرر فرموده‌ بود: «من‌ مرگ‌ با عزت‌را بهتر از زندگي‌ با ذلت‌ مي‌دانم‌». در آن‌ شب‌ (شب‌ عاشوراي‌ سال‌ 61 هجري‌ قمري‌)امام‌ حسين‌ بار ديگر يارانش‌ را در رفتن‌ و يا ماندن‌ در كنار وي‌ و شهادت‌ مخير گذارد وساعاتي‌ را به‌ ذكر و عبادت‌ حق‌ تعالي‌ گذراند تا اينكه‌ فرداي‌ آن‌ روز يكي‌ ازاستثنايي‌ترين‌ روزهاي‌ تاريخ‌ دميد.

دهم محرم سال 61 هجري (آغاز درگيري سپاه امام حسين (ع) با لشكر ابن زياد)
با دميدن‌ فجر روز دهم‌ سال‌ 61 هجري‌ قمري‌ سرانجام‌ آنچه‌ نبايد بشود، شد؛ ياآنچه‌ بايد روي‌ دهد، آغاز گرديد. عاشورا منشأ يك‌ سلسله‌ وقايع‌ تاريخي‌ و مظهرصحنه‌اي‌ خونين‌ است‌ كه‌ آن‌ همه‌ مقدمات‌ براي‌ اين‌ روز است‌ .اصحاب‌ اندك‌ امام‌ حسين‌ (ع) در آن‌صحراي‌ خشك‌ در محاصره‌ انبوهي‌ از دشمنان‌ قرار گرفته‌ بودند، صفوف‌ سپاهيان‌ دوطرف‌ براي‌ آغاز جنگي‌ نابرابر آراسته‌ شد.

در يك‌ سوي‌ ميدان‌ حدود هفتاد و دو نفر سوار وپياده‌ مهياي‌ جانبازي‌ بودند و در سوي‌ ديگر حدود بيست‌ ودو هزار نفر لشكر ماجراجوي‌پست‌ فطرت‌ انتقام‌ جوي‌ كينه‌ توز و منافق‌ قرار داشتند كه‌ هر آن‌ انتظار مي‌كشيدند با قتل ‌فرزند پيامبر (ص) اموال‌ و دارايي‌هاي‌ او را به‌ غنيمت‌ بگيرند. قبل‌ از شروع‌ جنگ‌ عمر بن‌سعد بار ديگر حسين‌ (ع) را به‌ بيعت‌ با يزيد فرا خواند، پاسخ‌ حسين‌ همان‌ بود كه‌ بارهافرموده‌ بود: «مرگ با عزت در نظر حسين بهتر است از زندگي با ذلت» 
آرايش‌ سپاه‌ امام‌ حسين‌ (ع) در روز عاشورا چنين‌ بود كه‌ «زهير بن‌ قين‌» را در جناح راست‌ سپاه‌ قرار داد و«حبيب‌ بن‌ مظاهر اسدي‌» را به‌ فرماندهي ‌جناح چپ لشكر گماشت‌، پرچم‌ را به‌ دست‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ عليه السلام سپرد . به‌ دستور امام‌ در خندقي‌ كه‌ قبلا اطراف ‌خيمه‌ها كنده‌ بودند، آتش‌ روشن‌ كردند.

عمر بن‌ سعد نيز صفوف‌ سپاه‌ خود را آراست‌، درحالي‌ كه‌ حدود بيست‌ تا سي‌ هزار قشون‌ در اختيار داشت‌. فرماندهي‌ جناح راست سپاه‌ را به‌«عمربن‌ حجاج‌ بن‌ زبيدي‌» داد و شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ عادي‌ را به‌ فرماندهي‌ جناح چپ‌ سپاه‌منصوب‌ كرد، بر پيادگان‌ «عروه‌ بن‌ قيس‌ الحمس‌» را امير كرد و بر رجاله‌ها و كلوخ‌ اندازها«شبث‌ بن‌ ربعي‌» را گماشت‌ و پرچم‌ را به‌ دست‌ «ذويد»، غلام‌ خود داد.
پس‌ از آرايش‌ صفوف‌ دو سپاه‌، امام‌ حسين‌ (ع)، زهير بن‌ قين‌، برير بن‌ خضير و حربن‌ يزيد رياحي‌ (كه‌ به‌ سپاه‌ امام‌ ملحق‌ شده‌ بود) هر كدام‌ خطبه‌اي‌ در حقانيت‌ خاندان ‌اهل‌ بيت‌ و عدم‌ مشروعيت‌ بني‌ اميه‌ و يزيد ايراد كردند.

جنگ‌ آغاز شد و در جنگي‌ نابرابر ياران‌ حسين‌ (ع) به‌ قلب‌ سپاه‌ دشمن‌ حمله‌بردند و تا ظهر عاشورا تعدادي‌ از آنان‌ به‌ شهادت‌ رسيدند و افراد باقيمانده‌، نماز ظهر را به‌امامت‌ امام‌ حسين‌ (ع) خواندند. سپس‌ به‌ جنگ‌ با دشمن‌ پرداختند و تا حدود دو ساعت‌بعدازظهر همگي‌ به‌ شهادت‌ رسيدند.

                  عباس به احترام زهرا برخيز                        بر دوش بگير مشک واز جا برخيز

                 اصغر شده بيدارو تو رفتی در خواب                    گلهای مدينه سوخت سقا برخيز

 بنا به‌ اظهار منابع‌ اولين‌ كسي‌ كه‌ در جنگ‌ با دشمن‌تن‌ به‌ تن‌ كشته‌ شد، حر بن‌ يزيد رياحي‌ بود و آخرين‌ شهيد عباس‌ (ع) بود .در اين‌ روزحتي‌ طفل‌ شش‌ ماهة‌ امام‌ نيز شربت‌ شهادت‌ نوشيد.سرانجام‌ امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از آنكه‌ اهل‌ بيت‌ را امر به‌ صبر و بردباري‌ كرد، خودبه‌ ميدان‌ جنگ‌ شتافت‌ و طي‌ خطبه‌ هايي‌ ضمن‌ دعوت‌ لشكر عمر به‌ تفكر و تدبر، برفضائل‌ خود و اهل‌ بيت‌ و مقام‌ خود و برادرش‌ حسن‌ (ع) در نزد پيامبر را برشمرد. سپس ‌فرمود:

«اي‌ گروه‌ دغا ، در ريختن‌ خون‌ پسر پيامبر شتاب‌ مكنيد كه‌ به‌ زيان‌ شما تمام‌خواهد شد، اي‌ ناكس‌ مردم‌ زشت‌ خو! سوگند به‌ خداي‌ بزرگ‌ كه‌ آن‌ زنازاده‌ ما را بر آن‌ داشت‌ كه‌ بين‌ لباس‌ ذلت‌ و شهادت‌ يكي‌ را انتخاب‌ كنيم‌. اي‌ مردم‌! ما هرگز دستخوش‌ذلت‌ نمي‌ شويم‌....» سپس‌ با شجاعت‌ ودلاوري‌ بي‌ نظير به‌ قلب‌ سپاه‌ دشمن‌ حمله‌ برد وپس‌ از وارد شدن‌ جراحات‌ بسيار بر بدن‌ مباركش‌ و تحمل‌ ضربات‌ شمشير، نيزه‌ و كمان‌ به‌شهادت‌ رسيدند.

سر آن‌ حضرت‌ را «شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ »يا «سنان‌ بن‌ انس‌» از پيكر جدا كرد،خولي‌ به‌ كوفه‌ نزد ابن‌ زياد برد. جنگ‌ در حدود ساعت‌ چهار بعد از ظهر خاتمه‌ يافت‌.

سپاهيان‌ ابن‌ زياد پس‌ از شهادت‌ امام‌ حسين‌ (ع) به‌ خيمه‌هاي‌ خانواده‌ امام‌ حمله‌بردند ، آنها را غارت‌ نمودند و به‌ آتش‌ كشيدند و زنان‌ و كودكان‌ را در بيابان‌ آواره‌ كردند.ساعت‌هاي‌ آخر روز سپري‌ مي‌شد. ديوانه‌ هايي‌ كه‌ از خشم‌ و شهوت‌ و مال‌ و جاه‌ دنيا،جسم‌ و روحشان‌ را پر كرده‌ بود،پس‌ از آنكه‌ كشتند و سوختند وبردند و در مقابل‌ خودكوچكترين‌ مقاومتي‌ از زن‌ و مرد نديدند، يكباره‌ به‌ خود آمدند و دانستند كه‌ كاري‌ زشت‌كرده‌اند و از خود پرسيدند: سيد جوانان‌ بهشت‌ را براي‌ خشنودي‌ مردي‌ تبهكار به‌ خاك‌ وخون‌ كشيديم‌. پشيمان‌ شدند، اما ديگر دير شده‌ بود.
كوفه‌ يك‌ بار ديگر خواري‌ خود را به‌ زشت‌ترين‌ صورت‌ به‌ تاريخ‌ نشان‌ داد.

حضرت سيد السّاجدين زين العابدين علي بن الحسين از پدرش سيد الشهداء حسين بن علي عليهما السلام نقل مي كند كه پدرم فرمودند: اي فرزندم، اي علي، به خدا قسم خون من از جوشش نمي افتد تا اينكه خداي متعال حضرت مهدي عج را برانگيزاند تا انتقام خون مرا از هفتاد هزار نفر از منافقين و فاسقين بگيرد.

موسوعه كلمات امام حسين (ع)

 

چشاي قشنگ عبّاس دلمو خدايي كرده                       نگاه آقام ابالفضل منو كربلايي كرده...             

 

آمد آن عباس مير صادقانسردار سپاه حق ابالفضل

وان علمدار سپاه عاشقان

از تف عشق و عطش بريان شده
شاه دين بر حال او گريان شده
چشم از جان جهاني دوخته
از برادر عاشقي اموخته
هر كه را باشد حسين استاد عشق
لاجرم داده به كلي داد عشق
ميزد از عشق برادر يك تنه
خويشتن از ميسره بر ميمنه
كافري ناگه درامد از قفا
دست ساقي را نمود از تن جدا
گفت دست من، فتادي خوش بيفت
تيغ را بر دست ديگر داد و گفت

امدم تا سر ببازم...دست چيست؟

مست كز سيلي گريزد مست نيست...

*****

     دست من افتاد اما آبرويم را خريد               مادرم ام البنبن شد نزد زهرا رو سپيد

    گرچه با صورت به مهر کربلا کردم سجود   آبرويم را همين يک سجده در عالم خريد
    سجده ای کزدم به روی مهر لبهای حسين    که صدای ذکر آن را زينب از خيمه شنيد

    بی وضو و بی تيمم بود گرچه سجده ام           فاطمه جای تيمم دست بر رويم کشيد

 تا صدا کردم اخا ادرک اخا ديدم حسين            دستهايش بر کمر بود و به مقتل می دويد

تا سرم را روی زانو مادرش زهرا گرفت   اشک پاک ديده اش بر چشم خونبارم چکيد

تا نگاهم خورد بر رخسار سيلی خورده اش   چادر خود را به روی صورت نيلی کشيد

*****

ای دست جدا خاک نثارم کردی                       شرمنده دست روزگارم کردی

بوسيد علی تو را ولی تو امروز                     از روی رقيه شرمسارم کردی

 

|+|
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 و ساعت 2:42
 

يا اهل العالم بدانيد:

((ما عاشورائيان منتظرعاشورايي ديگريم))

اخيرا چند رسانه مزدور غربي در اقدامي زشت و كفرآميز و با هدف سنجيدن ميزان حساسيت و تعصّب مسلمانان كاريكاتوري از پيامبر اسلام حضرت محمد مصطفي (ص) كشيدند كه اولا بايد نهايت تاسف خودم رو از بيخيالي يك عده به اصطلاح مسلمان اعلام كنم....چرا كه لينكي به عنوان نظرسنجي اينترنتي به ما داده شد و از يك هفته قبل تا الان فقط ۱۵۰ نفر !!! به نشانه اعتراض زير اين لينك رو امضا كردن كه حقيقتا جاي تاسف كه چي بگم جاي گريه هست

لذا از همه شما خواهشمندم براي اينكه شيعه بودن وحسيني بودن خودتون رو نه به كسي ديگه بلكه لا اقل به خودتون ثابت كنيد يه كليك از هزاران كليك روزانه خودتون رو به اين لينك اختصاص بدين و يادمون هم نره كه دشمنان اسلام از كشيدن اين كاريكاتور هدفي فراتر از خندوندن مردم رو دارن.

تجمع مردمی_دانشجویی در مقابل سفارت دانمارک , در اعتراض به توهین روزنامه های غربی به پیامبر اسلام.

دوشنبه 17بهمن , ساعت 20

سكوت = خيانت

بايكوت

 


|+|
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 16:40
 

پنجم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (ورود شبث‌ بن‌ ربعي‌ با چهار هزار نفر سپاه‌ به‌ كربلا)

عبيدالله بن زياد پس از اين كه احساس كرد عمر بن سعد در مقابله با امام مصمم نيست، شبث بن ربعي را در رأس چهار هزار نفر نيروي جنگي به كربلا فرستاد

شبث روزپنجم محرم وارد كربلا شد و تحت فرمان عمر بن سعد قرار گرفت.به نوشتة منابع ابنزياد در فاصله روزهاي سوم تا دهم محرم افراد ديگري را به همراه جنگجويان به كربلافرستاد. از جمله سنان ابن انس نخعي را با چهار هزار نفر، عروة بن قيس را با چهار هزارنفر شمر بن ذي الجوشن را با چهار هزار نفر و نصر مازني را با سه هزار نفر براي جنگ باامام به كربلا عازم نمود...

يا حسين جان مددي

قال رسول الله (صل الله عليه و آله و سلّم): يا فاطمه ! کل عينٍ باکية يوم القيامة الاّ عينٌ بکت علي مصاب الحسين فانّها ضاحکة مستبشرة بنعيم الجنة.

فاطمه جان! روز رستاخيز هر چشمي گريان است مگر چشمي که در مصيبت (وعزاي) حسين گريسته باشد پس آن چشم درقيامت خندان است و به نعمتهاي بهشتي بشارت داده ميشود.

بحار الانوار، جلد 44 ص 293

حضرت زين العابدين علي بن الحسين عليه السلام از پدرش سيد الشهداء حسين بن علي عليه السلام نقل مي كند كه پدرم فرمودند: اي فرزندم، اي علي، به خدا قسم خون من از جوشش نمي افتد تا اينكه خداي متعال حضرت مهدي عج را برانگيزاند تا انتقام خون مرا از هفتاد هزار نفر از منافقين و فاسقين بگيرد

موسوعه كلمات امام حسين (ع)

|+|
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در جمعه چهاردهم بهمن 1384 و ساعت 20:7
 

جان هر كه دوست داري اي امير            عشق خود را از من مجنون نگير

سوم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (ورود عمر بن‌ سعد و سپاهيانش‌ به‌ كربلا)


عبيدالله‌ بن‌ زياد براي‌ مقابله‌ با امام‌ حسين‌ (ع) و مجبور كردن‌ وي‌ به‌ پذيرفتن‌بيعت‌ با يزيد«عمربن‌ سعد ابن‌ ابي‌ وقاص‌» را در رأس‌ چهار تا شش‌ هزار نفر (به‌ اختلاف‌منابع‌) به‌ كربلا فرستاد و عمر در روز سوم‌ محرم‌ سال‌ 60 هجري‌ وارد كربلا شد و بلافاصله ‌مذاكرات‌ خود را با امام‌ آغاز كرد ...عمر، حسين‌ (ع) را خوب‌ مي‌شناخت‌ و مي‌دانست‌ كه‌ اومرد سازش‌ نيست‌، ولي‌ بيشتر مايل‌ بود تا كار بدون‌ جنگ‌ و با مصالحه‌ به‌ پايان‌ برسد. بنابراين‌ پس‌ از آنكه‌ نخستين‌ گفتگو بين‌ او و امام‌ صورت‌ گرفت‌، نامه‌اي‌ به‌ ابن‌ زياد نوشت‌ كه‌ خدا را شكر كه‌ فتنه‌ آرام‌ گرفت‌ و جنگ‌ برنخاست‌، چراكه‌ من‌ از حسين‌ پرسيدم‌ كه‌ چرا به‌ اينجا آمده‌اي‌؟ گفت‌: مردم‌ اين‌ شهر از من‌ دعوت‌ كرده‌اند كه‌ نزد آنها بيايم‌، حالاكه‌ شما نمي‌خواهيد برمي‌ گردم‌» اما ابن‌ زياد در پاسخ‌ نامه‌ ابن‌ سعد نوشت‌: كار را بر حسين‌ سخت‌ گير و آب‌ را بر او و يارانش‌ ببند، مگر اينكه‌ حاضر شود با شخص‌ من‌ به‌ نام ‌يزيد بيعت‌ كند...

روز سوم محرّم روزيست که حضرت يوسف (ع)از زندان بيرون شده هر که اين روز را روزه بدارد آسان فرمايد حق تعالي بر او کارهاي مشکل را و بر طرف کند از او اندوه را ودر روايت نبوي است که دعايش مستجاب شود.


  ((اعمال مستحب در ماه محرم)) 

۱: آب دادن به ديگران

روايت شده كه وقتي امام حسين ع همراه با حر بين يزيد رياحي به طرف نينوا يا همون كربلا در حال حركت بودن به رودخانه اي رسيدند همه پياده شدند و مشك هاشون رو پر از آب كردند...در اون ميان امام حسين ع با دست خودشون به اسبشون آب مي دادن...

آب رساندن به ديگران از ابتداي حركت كاروان امام حسين ع تا انتها به عهده حضرت عباس ع بود و فكر مي كنم همين به حد كافي نشان دهنده منزلت و شان اين امر است.

دوستان خوبم توصيه مي كنم توي اين ماه دست كسي رو كه براتون آب آورده رد نكنين حتي اگه تشنه تون نباشه

اگه شده يه جرعه هم بنوشين تا ايشون از ثواب اين كار مستحبي كه كرده بهره مند بشه...

۲: رسيدگي به امور و حوائج ديگران

ابتدا بايد بگم كه كلا رسيدگي به امور نيازمندان مسلمان واجب شرعي هست

پيامبر ص در اين باره فرمودند: من اصبح لا يهتم بامور مسلمين فليس بمسلم.

كسي كه به امور مسلمانان رسيدگي نكند مسلمان نيست

بعضيا تو دلشون ميگن خب واجب كه نيست، مستحبه، پس مي تونيم به كارهاي ديگران رسيدگي نكنيم!

جواب: در اينجا منظور از استحباب اين عمل در ماه محرم رسيدگي بيشتر از حد واجب به نيازهاي ديگر مسلمانان هست.

۳:عيادت از بيمار

امام صادق ع مي فرمايند: بيماران خود را عيادت كنيد و از خدا برايشان سلامتي را درخواست كنيد

حواسمون باشه مراعات حال مريض رو هم بايد كرد مثلا بايد از تعريف كردن منظره هايي كه معمولا دل آدم رو به درد مياره پرهيز كرد،

گفتن احاديث غير مناسب نزد بيمار (مثلا درباره مرگ) كراهت داره،

خيلي دور و بر بيمار رو شلوغ نكنيم مخصوصا اگه به استراحت نياز داره چون بعضي ها سه ساعت مي شينن و يه ريز صحبت مي كنن و سوال مي كنن مريض حالش بدتر ميشه اصلا!! ( يادش به خير!!)

من زار مريضا فقد زار الله في عرشه.

يعني كسي كه بيماري را عيادت كند ، خدا را در عرش ملاقات كرده است.

روايت شده كه در هنگام ديدن بيماران و كساني كه دچار بلا شده اند سه مرتبه آهسته به گونه اي كه بيمار نشنود بگوييم:

الحمدلله الذي عافاني ممَّا ابتلاكَ به وَلَو شاءَ فَعََل

يعني سپاس خدايي را است كه به من سلامتي داد از بلاي تو(من را دور كرد از اين بلا) و اگر مي خواست من را هم مبتلا مي كرد.

۴: زيارت مومنين

روايت شده: إذا زار المسلم أخاه في الله عزّ وجلّ ـ أو عاده ـ قال الله عز ّوجلّ: طبت وتبوّأت من الجنّة منزلاً

اگرمسلماني برادر مسلمانش را زيارت كند خداوند در بهشت براي او منزلي عطا مي كند

اين روزا كه معمولا سرمون شلوغ مي شه واسه هيات و عزاداري فاميلا رو فراموش نكنيم حالا لازم نيست كه حتما بريم خونه شون يا دعوتشون كنيم نه:

زوروا أرحامكم ولو بالسلام ...يعني صله رحم كنيد حتي با دادن يك سلام.

۵: نداي يا حسين عليه السلام

ما شيعه ها الحمدلله عادت داريم وقتي مي خوايم آه بكشيم يا وقتي مي ترسيم يا مي خوايم از جايي كه نشستيم بلند بشيم مي گيم يا علي٬

حالا چون مستحبه كه نداي يا حسين رو زياد بگيم پس بهتره توي ماه محرم به جاي يا علي بگيم يا حسين.

۶:تلاوت قرآن مجيد

لازم نيست حتما يه سوره طولاني و در حال نشسته بخونين بلكه مي تونين در حال راه رفتن چند تا سوره كوچيك رو تلاوت كنين همين هم كافيه چرا كه خداوند فرمودند:

 ...فاقرؤا ما تيسر من القران علم ان سيكون منكم مرضي و آخرون يضربون في الارض يبتغون من فضل الله و اخرون يقاتلون في سبيل الله فاقرؤا ما تيسر منه و...(سوره مزمل آيه ۲۰)

...پس بخوانيد از قرآن آنچه را كه ممكن است چرا كه خداوند مي داند برخي از شما بيمار و ناتوان هستيد و برخي به سفر براي كسب تجارت از كرم خدا روزي مي طلبيد و برخي در راه خدا به جنگ و شهادت مشغوليد پس همان اندازه كه از او ممكن است بخوانيد و...

براي اهميت تلاوت قرآن مجيد همين بس كه حتي سر بريده امام حسين ع روحي فداه بر فراز نيزه، سوره كهف رو تلاوت مي فرمود

۷: احياي مراسم عزاداري:

از فضيلت مجلس امام حسين (ع) هر چي بنويسم كمه، ناچار به نوشتن معناي چند روايت اكتفا مي كنم:

۱:امام حسين (ع) به آن مجلس نظر مي كند۲:از بين برنده گناهان است۳: اشكي كه براي امام حسين(ع)جاري شود خاموش كننده آتش جهنم و سرچشمه رودهاي بهشتي است۴: شركت كننده در مجلس عزاي امام حسين (ع)مانند طواف كننده كعبه است.۵: خداوند و فرشتگان به اهل آن صلوات مي فرستند۵:محل استجابت دعاست ۶:امام صادق (ع) اين مجالس را دوست داشتند...

۸: بخشش و عطاء:

خداوند در وصف بهشتيان مي فرمايند : والّذين في اموالهم حق معلومٌ للسائل و المحروم

آنان كه در دارايي هايشان سهمي معين براي بي چيزان و نيازمندان است.

۹: پوشيدن لباس سياه

خيلي ها مي گن بابا اصل دله كه اونم عزاداره سياه پوشيدن لازم نيست!

جواب : ما كه تو زيارت عاشورا مي گيم : ((بابي انت و امّي)) يعني حسين جان ((مادر و پدرم فداي تو)) پس ايشون برامون از والدينمون هم عزيزتره...حالا خدايي نكرده زبوم لال ، يكي از عزيزاي ما به رحمت خدا بره ما بازم مي گيم اصل دله كه اونم عزاداره؟؟

۱۰: زيارت حرم پاك امام حسين (ع)

دل خيلي ها سوخت نه؟ قربون دلاي سوخته عاشقتون.........من كه الحمدلله نمردم!!......نائب الزيارة همه عاشقاش هستم

 تازه از اينجا هم مي تونين زيارتش كنين:

((پخش مستقيم داخل حرم امام حسين (ع) از كربلا))


راستي هر كي مي خواد اسمش رو همين روزا توي حرم امام حسين ع بندازم سريع بياد (( فقط اسم و فاميلش رو اگه هم  نخواست فقط فاميليش )) رو تو وبلاگ بنويسه .. فقط زووووووووووووووووود ...دير بشه جا مي مونين هاااااااااااا ، از من گفتن

درضمن حلالمون كنين يه وقت اگه كربلا انفجاري چيزي شد(البته من خييلي حقيرتر از اينم كه تو كربلا شهيد بشم مي گين نه؟؟حالا مي بينين)...التماس دعاي فراوان دارم...

|+|
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 13:12
 

 انا مجنون الحسين

نام: حسين (سومين امام كه به امر خداوند تعيين شده است )
كنيه :ابو عبد اللّه

لقب : خامس آل عبا، سبط، شهيد، وفى، زكى، سيد الشهدا،ثارالله
پدر : حضرت على بن ابى طالب (ع )
مادر: حضرت فاطمه (س )

تاريخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجرى
مكان ولادت : مدينه

نام همسر: شهربانو يا جهانشاه بزرگ دخت يزدگرد ، پادشاه ايران از سلسله ساسانيان

مدت عمر : 57 سال
علت شهادت : پس از روى كار آمدن يزيد، امام كه او را نالايق  ميدانست تن به ذلت بيعت و سازش با او را نداد و براى افشاى او به فرمان خدا از مدينه به مكه و سپس به طرف كوفه و كربلا حركت كردند و همراه با ياران خود با لب تشنه توسط دشمنان اسلام شهيد شدند.
قاتل : صالح بن وهب مزنى ، سنان بن انس و شمر بن ذى الجوشن ، (لعنت خدا بر آنها)
زمان شهادت : جمعه دهم محرم ، سال 61 هجرى
مكان شهادت و دفن : كربلا

 

سوم‌ شعبان‌ سال‌ 60 هجري‌ (ورود امام‌ حسين‌ (ع) وهمراهانش‌ به‌ مكّه‌)

امام‌ حسين (ع) و يارانش‌ در شب‌ جمعه‌ سوم‌ شعبان‌ سال‌ 60 هجري‌ قمري‌ وارد شهر مكه‌ شدند.

هنگامي‌ كه‌ امام‌ وارد مكه‌ شد، مردم‌ شهر بسيار خشنود شدند و حتي‌ ابن‌ زبير، كه‌خود داعية‌ رهبري‌ داشت‌ در نماز امام‌ و مجلس‌ حديث‌ او شركت‌ مي‌كرد. مكه‌ پايگاه‌ ديني‌اسلام‌ بود و طبعا توجه‌ بسياري‌ را به‌ خود جلب‌ مي‌كرد. در آنجا امام‌ با افراد وشخصيت‌هاي‌ مختلف‌ در تماس‌ بود وعلل‌ عدم‌ بيعت‌ خود با يزيد را بيان‌ مي‌كرد. درهمين‌ روزها كه‌ دمشق‌ نگران‌ كساني‌ بود كه‌ بيعت‌ نكرده‌ و در حجاز بودند، در كوفه‌ حوادثي‌مي‌گذشت‌ كه‌ از طوفان‌ سهمگين‌ خبر مي‌داد.

شيعيان‌ علي‌ (ع) كه‌ درمدت‌ بيست‌ سال‌ حكومت‌ معاويه‌ صدها تن‌ كشته‌ داده‌بودند و همين‌ تعداد يا بيشتر از آنان‌ در زندان‌ به‌ سر مي‌بردند، همين‌ كه‌ از مرگ‌ معاويه‌آگاه‌ شدند ، نفسي‌ راحت‌ كشيدند. ماجراجوياني‌ هم‌ كه‌ ناجوان‌ مردانه‌ علي‌ (ع) را كشتند وگِرد پسرش‌ را خالي‌ كردند تا دست‌ معاويه‌ در آنچه‌ مي‌خواهد باز باشد، همين‌ كه‌ معاويه‌ به‌حكومت‌ رسيد و خود را از آنان‌ بي‌ نياز ديد به‌ آنان‌ اعتنايي‌ نكرد، از فرصت‌ استفاده‌ كردندو در پي‌ انتقام‌ برآمدند تا كينه‌اي‌ كه‌ از پدر در دل‌ دارند از پسر بگيرند.

دسته‌بندي‌شروع‌شد شيعيان‌ علي‌ (ع) در خانة‌ علي‌ سليمان‌ بن‌ صرد خزاعي‌ گرد مي‌آمدند. سخنراني‌هاآغازشد.

سرانجام‌ تصميم‌ گرفتند تا امام‌ را به‌ كوفه‌ دعوت‌ كنند. در مدت‌ امامت‌ سه‌ ماهه‌امام‌ حسين‌ (ع) نامه‌هاي‌ فراواني‌ از كوفه‌ براي‌ آن‌ حضرت‌ رسيد كه‌ مضمون‌ نامه‌ها اين‌بود:

 

«كوفه‌ و عراق‌ آماده‌ براي‌ آمدن‌ شماست‌. ما همه‌ در انتظار تو هستيم‌ و تو را ياري‌خواهيم‌ كرد.»

 

يعقوبي‌ مي‌نويسد:«حسين‌ به‌ مكه‌ رفت‌ و چند روزي‌ بماند ، مردم‌ عراق‌ به‌ اونامه‌ نوشتند و پي‌ در پي‌ فرستادگاني‌ روانه‌ كردند و آخرين‌ نامه‌اي‌ كه‌ از ايشان‌ بدو رسيد ، نامه‌هاي‌ ابن‌ هاني‌ و سعيد بن‌ عبدالله‌ حنفي‌ بود:

بنام‌ خداي‌ بخشاينده‌ مهربان ‌، به‌حسين‌ بن‌ علي‌ ،

از شيعيان‌ با ايمان‌ و مسلمانش‌

اما بعد

پس‌ شتاب‌ فرما كه‌ مردم‌ تو راانتظار مي‌برند و جز تو پيشوايي‌ ندارند،

شتاب‌ فرما ، والسلام‌.

پانزدهم‌ رمضان‌ سال‌ 60 هجري‌ (اعزام‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ به‌ كوفه‌)
وقتي‌ كه‌ تعداد نامه‌هاي‌ كوفيان‌ از حد متعارف‌ گذشت‌، حسين‌ (ع) لازم‌ ديدعراقيان‌ را بيش‌ از اين‌ منتظر نگذارد. بنابراين‌ پاسخي‌ بدين‌ مضمون‌ براي‌ كوفه‌نوشت‌:«هاني‌ وسعيد آخرين‌ فرستادگاني‌ بودند كه‌ نامه‌هاي‌ شما را براي‌ من‌ آوردند. به‌ من‌نوشته‌ايد نزد ما بيا كه‌ رهبري‌ نداريم‌. من‌ برادر و پسر عمويم‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ را نزد شمامي‌فرستم‌ تا مرا از حال‌ شما و آنچه‌ در شهر شما مي‌گذرد خبر دهد»
پنجم‌ شوال‌ سال‌ 60 هجري‌ (ورود مسلم‌ بن عقيل ، پسر عموي امام حسين (ع) ، به‌ كوفه‌):

امام حسين (ع)‌، مسلم‌ بن‌ عقيل‌ را همراه‌ تني‌ چند به‌ سوي‌ كوفه‌ روانه‌ كرد. مسلم‌ پس‌ ازپيشامدهاي‌ بسيار در پنجم‌ شوال‌ سال‌ 60 هجري‌ وارد شهر كوفه‌ شد. چون‌ مسلم‌ به‌ كوفه‌رسيد، مردم‌ نزد وي‌ آمدند و با او بيعت‌ كردند .و پيمان‌ بستند و قرار نهادند و اطمينان‌ دادندكه‌ او را ياري‌ و پيروي‌ و وفاداري‌ كنند. 
يازدهم‌ ذي‌ القعده‌ سال‌ 60 هجري‌ ( رسيدن‌ نامه‌ مسلم‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع) )
مسلم‌ پس‌ از ورود به‌ كوفه‌ در خانة‌ «مختار بن‌ ابي‌ عبيده‌ ثقفي‌» ساكن‌ شد .مردم‌كوفه‌ دسته‌ دسته‌ به‌ خانة‌ مختار مي‌آمدند و مسلم‌ نامه‌ حسين‌ را براي‌ آنان‌ مي‌خواند وآنان‌ مي‌گريستند و بيعت‌ مي‌كردند. درمورد تعداد افرادي‌ كه‌ درمدت‌ اقامت‌ مسلم‌ در كوفه‌با وي‌ بيعت‌ كردند ميان‌ مورخان‌ اتفاق‌ نظر وجود ندارد. بيشترين‌ رقم‌ را حدود يك‌ صدوبيست‌ هزار نفر و كمترين‌ رقم‌ را دوازده‌ هزار نفر نوشته‌اند. مسلم‌ وقتي‌ استقبال‌ مردم‌ وآمادگي‌ آنان‌ را براي‌ ياري‌ امام‌ مشاهده‌ كرد نامه‌اي‌ به‌ اين‌ مضمون‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)نوشت‌:

«براستي‌ كه‌ مردم‌ اين‌ شهر گوش‌ به‌ فرمان‌ و در انتظار رسيدن‌ توهستند.»

بنابراين‌ امام‌تصميم‌ گرفت‌ تا از حجاز روانه‌ عراق‌ شود.
در آن‌ روزها اوائل‌ ذي‌ الحجه‌ امام‌ از حادثه‌ ديگري‌ آگاه‌ شد كه‌ او را به‌ بيرون‌ رفتن‌از حجاز مصمم‌تر ساخت‌ او دانست‌ كه‌ فرستادگان‌ يزيد خود را به‌ مكه‌ رسانده‌اند تا درمراسم‌ حج‌ بر وي‌ حمله‌ كنند و ناگهان‌ او را بكشند.
هشتم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌ 60 هجري‌ (حركت‌ امام‌ از مدينه‌ به‌ عراق‌ )
امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از دريافت‌ نامة‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و احساس‌ خطر از دژخيمان‌يزيد، احرام‌ حج‌ خود را به‌ عمره‌ تبديل‌ كرد و پس‌ از انجام‌ مراسم‌ عمره‌ از احرام‌ بيرون‌ آمدو در روز سه‌ شنبه‌ روز ترويه‌ (هشتم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌ 60 ه . ق‌) پس‌ از شصت‌ وپنج‌ روزاقامت‌ در مكه‌ به‌ اتفاق‌ حدود هشتادو شش‌ نفر مرد از شيعيان‌ و دوستان‌ و خانواده‌ خود ازمكه‌ بيرون‌ آمده‌ و به‌ سوي‌ عراق‌ حركت‌ كرد. از سوي‌ ديگر خبر ارسال‌ نامه‌هاي‌ مردم‌كوفه‌ و دعوت‌ از امام‌ حسين‌ (ع) براي‌ آمدن‌ به‌ آن‌ شهر يزيد را نگران‌ ساخت‌ و پس‌ ازمشورت‌ با مشاوران‌ خود تصميم‌ گرفت‌ تا «نعمان‌ بن‌ بشير» را از حكومت‌ كوفه‌ معزول‌ و«عبيدالله‌ بن‌ زياد» حاكم‌ بصره‌ را با حفظ‌ سمت‌ به‌ حكومت‌ كوفه‌ منصوب‌ نمايد.
عبيدالله‌ پس‌ از دريافت‌ فرمان‌ يزيد مبني‌ بر انتصاب‌ وي‌ به‌ حكومت‌ كوفه‌ به‌اتفاق‌ تعدادي‌ از همراهانش‌ به‌ صورت‌ مخفيانه‌ وارد كوفه‌ شد تا ضمن‌ آزمايش‌ واكنش‌مردم‌ و ميزان‌ علاقه‌ آنان‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)، رهبران‌ مخالفان‌ يزيد را شناسايي‌ نمايد.مردم‌ كوفه‌ كه‌ با استبداد شديد عبيدالله‌ بن‌ زياد مواجه‌ شدند به‌ تدريج‌ مسلم‌ را تنهاگذاشته‌ و از بيعت‌ خود عقب‌ نشيني‌ كردند.
مدتي‌ بعد، پس‌ از شناسايي‌ محل‌ استقرار مسلم‌، ايشان‌ از خانة‌ مختار به‌ خانة‌«شريك‌ بن‌ اعور» رفت‌. شريك‌ چند روز بعد درگذشت‌ و مسلم‌ به‌ خانة‌ «هاني‌ بن‌ عروه‌»رفت‌. اما عبيدالله‌ كه‌ به‌ وسيله‌ جاسوسان‌ خود از مخفي‌ گاه‌ مسلم‌ و ارتباط‌ او با ياران‌ وهوادارنش‌ مطلع‌ شده‌ بود، هاني‌ را احضار و پس‌ از شكنجه‌ زنداني‌ نمود.
هشتم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌ 60 هجري‌ (خروج‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ با چهار هزار نفر ازهمراهانش‌ از كوفه‌)
همين‌ كه‌ خبر دستگيري‌ و زنداني‌ شدني‌ هاني‌ در شهر منتشر شد، مسلم‌ دانست‌كه‌ ديگر درنگ‌ جايز نيست‌ و بايد از نهان‌گاه‌ بيرون‌ آيد و جنگ‌ را آغاز كند. پس‌ جارچيان‌خود را فرستاد تا مردم‌ را آگاه‌ سازند. نوشته‌اند از هيجده‌ هزار تن‌ كه‌ با او بيعت‌ كرده‌ بودند چهار هزار تن‌ در خانه‌ هاني‌ و خانه‌هاي‌ اطراف‌ گرد آمده‌ بودند. مسلم‌ آنان‌ را به‌ دسته‌هايي‌ تقسيم‌ كرد و هر دسته‌اي‌ را به‌ يكي‌ از بزرگان‌ شيعه‌ سپرد. دسته‌اي‌ از اين‌ جمعيت‌به‌ قصر ابن‌ زياد روانه‌ شدند، ولي‌ ابن‌ زياد موفق‌ شد آن‌ مردم‌ بي‌ تدبير را با ايجاد اختلاف‌ و استفاده‌ از حربه‌ تهديد متفرق‌ سازد. نتيجه‌ اين‌ شد كه‌ در شامگاه‌ آن‌ روز جز سي‌ تن‌ با اونماندند. چون‌ نماز مغرب‌ را خواند. يك‌ تن‌ از ياران‌ خود را همراه‌ نداشت‌.

مسلم‌ چون‌ نماز شام‌ را خواند و خود را تنها ديد در كوچه‌هاي‌ كوفه‌ سرگردان‌ شد، درحالي‌ كه‌ گروه‌ زيادي‌ در جستجوي‌ وي‌ بودند، تا سرانجام‌ زني‌ به‌ نام‌ «طوعه‌» كه‌ از شيعيان‌ علي‌ (ع) بود او را درون‌ خانه‌ برد و پناه‌ داد. اما شب‌ هنگام‌ پسر وي‌ از وجود مسلم‌ در خانه‌ مطلع‌ شد و به‌ ماموران‌ عبيدالله‌ خبر داد. همين‌ كه‌ ابن‌ زياد پناهگاه‌ مسلم‌ را دانست‌،«محمد اشعث‌» را با شصت‌ يا هفتاد تن‌ براي‌ دستگيري‌ وي‌ فرستاد. مسلم‌ پس‌ ازدرگيري‌ با ماموران‌ ابن‌ زياد ونشان‌ دادن‌ رشادت‌ها و شجاعت‌هاي‌ بسيار مجروح‌ ودستگير شد و در روز نهم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌ 60 هجري‌ قمري‌ به‌ همراه‌ هاني‌ به‌ دستور ابن‌زياد ملعون به‌ شهادت‌ رسيد.

امام‌ حسين‌ (ع) در مسير خود از مدينه‌ به‌ كربلا ابتدابه‌ منزل‌ «ذات‌ عراق‌» رسيد كه‌ در ذات‌ عراق‌ «بشر بن‌ غالب‌ اسدي‌» كه‌ از عراق‌ مي‌آمد با سيد الشهداء ملاقات‌ كرد و ازاوضاع‌ عراق‌ باخبر شد. در همين‌ منزل‌ بود كه‌ فرزدق‌ رسيد وسئوال‌ كرد: يابن‌ رسول‌ الله‌ درموقع‌ حج‌ چرا عجله‌ كردي‌ ؟ايشان پاسخ‌ داد: اگر من‌ شتاب‌ نمي‌كردم‌ در مكّه‌ مرا دستگيرمي‌كردند و با ريختن‌ خون‌ من‌ در خانه‌ خدا احترام‌ كعبه‌ را از بين‌ مي‌بردند. آنگاه‌ حضرت‌از اوضاع‌ كوفه‌ وعراق‌ سوال‌ كرد، فرزدق‌ پاسخ‌ داد:

دلهايشان‌ با تو و شمشيرهايشان‌ عليه‌توست‌.»

سپس‌ كاروان‌ امام‌ از ذات‌ عراق‌ به‌ سمت‌ «حاجز» (كه‌ واديي‌ است‌ در مكه‌ كه‌ مردم‌ كوفه‌ و بصره‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ مدينه‌ از اين‌ راه‌ مي‌روند و منزل‌ و فرودگاه‌ حجاج‌ است‌) حركت‌ كرد. در اين‌ منزل‌ بود كه‌ امام‌ نامه‌اي‌ به‌ اهل‌ كوفه‌ نوشت‌ (و آن‌ در واقع‌ پاسخ‌ نامه ‌مسلم‌ بن‌ عقيل‌ بود) و خبر حركت‌ امام‌ و همراهانش‌ ازمكه‌ به‌ سمت‌ عراق‌ به‌ اهالي‌ اطلاع ‌داده‌ شد.

و سپس‌ حسين‌ (ع) نامه‌ را به‌ «قيس‌ بن‌ مسهر صيداوي‌» داد تا همراه‌ عبدالله‌ بن‌ يقطر به‌ كوفه‌ برساند. قيس‌ وهمراهش‌ چون‌ به‌ قادسيه‌ رسيدند، جاسوسان‌ عبيدالله‌آنان‌ را شناسايي‌ كرده و «حصين‌ بن‌ نمير تميمي‌» را دستگير كرد و چون‌ قيس‌ براي فاش نشدن متن نامه آن را خورده‌ بود و حاضر به‌ افشاي‌ متن‌ نامه‌ نشد، به‌ دستور ابن‌ زياد او را از بالاي‌ ساختمان‌دارالاماره‌ كوفه‌ به‌ پايين‌ پرتاب‌ كردند و به‌ شهادت‌ رسيد.

امام‌ و همراهانش‌ سپس‌ از حاجزبه ‌«عيون‌» آمدند ( وآنجا فرودگاه‌ زوار بصره‌ بود كه‌ در آن‌ گودال‌هايي‌ وجود داشت‌ كه‌ آب‌در آنها جمع‌ شده‌ بود) در اين‌ محل‌ «عبدالله‌ بن‌ مطيع‌ عدوي‌» به‌ حضور امام‌ رسيد و ايشان ‌را از عزيمت‌ به‌ كوفه‌ منع‌ كرد، امام‌ در پاسخ‌ فرمود:

«احترام‌ به‌ خدا و رسول‌ (ص) و قريش‌ وعرب‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ من‌ زير بار زور نروم‌» و حركت‌ كرد.

سپس‌ كاروان‌ از عيون‌، به‌ منزل‌ «حزيمه‌» رسيد و يك‌ شب‌ در اين‌ منزل‌اقامت‌ گزيد وآن‌ گاه‌ راهي‌ «زرود» از منازل‌ معروف‌ بين‌ مكه‌ و كو فه‌ شدند. در اين‌ محل‌ امام‌ با «زهير بن‌ قين‌ بجلي‌» كه‌ عازم‌ سفرحج‌ بود، ملاقات‌ كرده‌ و زهير سرانجام‌به‌ حسين‌(ع) پيوست‌. بنا به‌ نوشته‌ پاره‌اي‌ از منابع‌ در همين‌ منزل‌ امام‌ از شهادت‌مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و هاني‌ بن‌ عروه‌ و تغيير كوفه‌ مطلع‌ شد. بسيار نگران‌ و پريشان‌ حال‌ شد وبا صداي‌ بلند گريست‌.

در هر حال‌ حسين‌ (ع) چون‌ از كشته‌ شدن‌ مسلم‌ و هاني‌ و نيز قتل‌ دو پيكي‌ كه‌ به‌كوفه‌ فرستاده‌ بود، مطلع‌ گشت‌، همراهان‌ خود را فرا خواند و چون‌ مي‌خواست‌ ذمة‌ مردم‌همراهش‌ را از تعهد، آزاد سازد به‌ آنان‌ گفت‌:

«خبر جانگدازي‌ به‌ من‌ رسيده‌ است‌، مسلم‌ وهاني‌ كشته‌ شده‌اند. شيعيان‌ ما را رها كرده‌اند. حالا خود مي‌دانيد، هر كه‌ نمي‌خواهد تاپايان‌ با ما باشد، بهتر است‌ راه‌ خود را بگيرد و برود» گروهي‌ رفتند اين‌ گروه‌ مردمي‌ بودندكه‌ دنيا را مي‌خواستند، گروهي‌ هم‌ ماندند و آنان‌ مسلمانان‌ راستين‌ بودند.

پس‌ از حركت‌ از «زرود» امام‌ و همراهانش‌ هنگام‌ غروب‌ به‌ سرزمين‌ «ثعلبيه‌»رسيدند.

 

به‌ نوشتة‌ برخي‌ منابع‌ «عبدالله‌ بن‌ سليمان‌» و «خدري‌ بن‌ مشعل‌» و احتمالا«عبدالله‌ بن‌ سليم‌» و «المنذري‌ بن‌ مشعل‌» كه‌ پس‌ از پايان‌ مراسم‌ حج‌ قصد داشتند خودرا به‌ امام‌ برسانند در بين‌ راه‌ با مردي‌ از قبيله‌ بني‌ اسد روبه‌ رو شدند و از وي‌ اوضاع‌ كوفه‌ راپرسيدند،

گفت‌: من‌ بيرون‌ نيامدم‌، مگر شاهد قتل‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و هاني‌ بن‌ عروه‌ بودم‌.ديدم‌ كشته‌ آن دو را در بازار روي‌ زمين‌ مي‌كشيدند.
آنان‌ پس‌ از ملاقات‌ خود را به‌ كاروان‌ امام‌ رسانيده‌ و از آن‌ حضرت‌ خواستند كه‌ ازاين‌ سفر منصرف‌ شود، ولي‌ ايشان نپذيرفت‌ و فرمود: قضاي‌ الهي‌ جاري‌ مي‌شود و من‌مامورم‌ به‌ اين‌ سفر بروم‌. پاره‌اي‌ از منابع‌ هم‌ برخورد امام‌ حسين‌ (ع) و فرزدق‌ را در اين‌محل‌ مي‌دانند. درهر حال‌ امام‌ و همراهانش‌ از ثعلبيه‌ به‌ طرف‌ منزل‌ «شقوق‌» حركت‌كردند. در اين‌ محل‌ هم‌ امام‌ با مردي‌ كه‌ از كوفه‌ مي‌آمد، برخورد كرد و از وي‌ خبر حوادث‌ كوفه‌ را گرفت‌ .

در اين‌ منزل‌ امام‌ جنايات‌ بني‌ اميه‌ و كشتار اصحاب‌ پيامبر (ص) و دوستان ‌علي‌(ع) را براي‌ حاضران‌ متذكر شد. سپس‌ كاروان‌ امام‌ و همراهانش‌ در منزلي‌ به‌ نام‌ « زباله ‌» وارد شد. در اين‌ سرزمين‌ مردي‌ خبر قتل‌ «قيس‌ بن‌ مسهر صيداوي‌» را داد و بازهم‌ ايشان در حالي‌ كه‌ بسيار متاثر بود، در جلسه‌اي‌ كه‌ تشكيل‌ داد، همراهان‌ خود را درجريان‌ حوادث‌ قرار داد و از آنان‌ خواست‌ هر كه‌ مي‌خواهد برگردد.سپس‌ قافله‌ از زباله‌حركت‌ كرد تا به‌ منزل‌ «بطن‌ العقبه‌» پيش‌ رفتند و پس‌ از اقامت‌ كوتاهي‌ به‌ طرف‌ منزل‌«شراف‌» يا «اشراف‌» حركت‌ كردند دراين‌ منزل‌ شب‌ را ماندند كاروان‌ پس‌ از استراحت‌مقداري‌ آب‌ برداشتند و نزديك‌ نيم‌ روز راه‌ پيمودند؛ كه‌ با سپاه‌ اعزامي‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد به‌فرماندهي‌ «حرّ بن‌ يزيد رياحي‌» روبه‌ رو شدند. امام‌ و اصحابش‌ به‌ سمت‌ «ذوحسم‌» حركت‌ كردند.

در اينجا بود كه‌ حرّ راه‌ بر كاروان‌ امام‌ بست‌. امام‌ فرمود:

اين‌ مردم‌ مرا به‌ سرزمين‌خود خوانده‌اند تا با  ياري‌ آنان‌ بدعت‌هايي‌ را كه‌ در دين‌ خدا پديد آمده‌ است‌ ،بزدايم‌. اين‌نامه‌هاي‌ آنهاست‌ و دستور داد تا دعوت‌ نامه‌هاي‌ مردم‌ كوفه‌ را به‌ حر نشان‌ بدهند، حال‌ اگرپشيمان‌ اند بر مي‌گردم‌

 حر گفت‌: «من‌ از جمله‌ نامه‌ نگاران‌ نيستم‌ و از اين‌ نامه‌ها هم‌خبري‌ ندارم‌. امير من‌، مرا مامور كرده‌ است‌، هرجا تو را ديدم‌، راه‌ بر تو گيرم‌ و تو را نزد اوببرم‌.» بديهي‌ است‌ كه‌ امام‌ حسين‌ (ع) پيشنهاد وي‌ را نمي‌پذيرد و او هم‌ امام‌ را رها نمي‌كند تا به‌ حجاز برگردد و حتي‌ به‌ او اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ در منزلي‌ آباد و پر آب‌ و علف‌فرود آيد.

سرانجام‌ پس‌ از مذاكرات‌ بسيار موافقت‌ شد تا كاروان‌ امام‌ به‌ راهي‌ برود كه‌ نه‌ به‌سوي‌ مكه‌ باشد و نه‌ به‌ سوي‌ كوفه‌، تا دستور جديد عبيدالله‌ بن‌ زياد برسد. در همين‌ منزل‌(ذوحسم‌) بود كه‌ امام‌ خطبه‌ بسيار مهمي‌ ايراد كرد و به‌ برخي‌ اهداف‌ خود از قيام‌ اشاره‌كردند.در گرماي‌ ظهر امام‌ دستور داد تا يارانش‌ سپاهيان‌ حر را كه‌ بسيار تشنه‌ بود، سيراب‌سازند و در حالي‌ كه‌ سيدالشهداء و همراهانش‌ به‌ طرف‌ قادسيه‌ پيش‌ مي‌رفتند،حر بالشكريانش‌ به‌ فاصله‌ كوتاهي‌ آنان‌ را تعقيب‌ مي‌كرد تا اينكه‌ به‌ سرزمين‌ وسيعي‌ به‌ نام‌«بيضه‌» رسيدند. در اين‌ منزل‌ امام‌ براي‌ سپاه‌ حر خطبه‌اي‌ خواند وقايع‌ را براي‌ آنان‌ به‌روشني‌ بيان‌ كرد .سپس‌ قافله‌ مكه‌ از بيضه‌ وارد سرزميني‌ به‌ نام‌ «الرهيمه‌» شد.در اينجا بامردي‌ از اهل‌ كوفه‌ به‌ نام‌ «ابوهرم‌» ملاقات‌ كرد، و در پاسخ‌ به‌ سوال‌ وي‌ در مورد علت‌خروج‌ از مكه‌، انگيزة‌ قيام‌ و حركت‌ خود را بيان‌ فرمودند.

كاروان‌ امام‌ سپس‌ به‌ محلي‌ به‌ نام‌ «عذيب‌» رسيدند و امام‌ از اصحاب‌ خود پرسيد:راه‌ از كدام‌ طرف‌ است‌؟ بنا به‌ اظهار برخي‌ از منابع‌، «طرماح‌ بن‌ عدي‌ الطائي‌» كه‌ از كوفه‌آمده‌ بود، راه‌ را به‌ امام‌ نشان‌ داد و از آن‌ حضرت‌ خواستند تا بازگردد. ايشان‌ در پاسخ‌ فرمود: خداوند تو را جزاي‌ خير بدهد، اما من‌ معاهده‌اي‌ با اين‌ مردم‌ و عهدي‌ با خدا دارم‌ كه‌ بايد بدان‌ عمل‌ كنم‌» اين‌ سخن‌ها را گفتند و رفتند تا به‌ منزل‌ «قصر بني‌ مقاتل‌» رسيدند. درمنزل‌ قصر بني‌ مقاتل‌ امام‌ با «عبدالله‌ بن‌ حر جعفي‌» ملاقات‌ كردند و از وي‌ خواست‌ كه ‌در اين‌ سفر همراه‌ او باشد ولي‌ او قبول‌ نكرد و از امام‌ خواست‌ تا اسب‌ و شمشير او را بپذيرد. حسين‌ (ع) ديگر اعتنايي‌ به‌ او نكرد. پس‌ از حادثه‌ عاشورا وي‌ پيوسته‌ تأسف‌ مي‌خورد كه‌چرا چنان‌ توفيق‌ بزرگي‌ را از دست‌ داده‌ است‌.

امام حسين‌ (ع) و همراهانش‌ پس‌ از برداشتن‌ آب‌ بسيار، شبانه‌ از قصر بني‌ مقاتل‌ به‌ طرف‌«نينوا» (از قراء كوفه‌) حركت‌ كردند و صبحگاهان‌ به‌ اين‌ محل‌ رسيدند. اينجا بود كه‌قاصدي‌ به‌ نام‌ «مالك‌ بن‌ نسر كندي‌» نامه‌اي‌ از عبيدالله‌ بن‌ زياد به‌ اين‌ مضمون‌ براي‌ حر آورد:

«چون‌ اين‌ نامه‌ و فرستاده‌ من‌ رسيد بر حسين‌ سخت‌ بگير و او را جز در بيابان‌ بي‌پناهگاه‌ و بي‌ آب‌ فرود نياور، من‌ فرستاده‌ خود را مامور كردم‌ كه‌ با تو باشد و او تو را رهانخواهد كرد تا مرا از اجراي‌ اوامر آگاه‌سازد».

 

يا ليتنا كنّا معكشيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين

روي دل با كاروان كربلا دارد حسين

از حريم كعبه ي جدش به اشكي شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين

او وفاي عهد را با سر كند سودا ولي

خون به دل از كوفيان بي وفا دارد حسين

دشمنانش بي امان و دوستانش بي وفا

با كدامين سر كند ، مشكل دو تا دارد حسين

مي برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظيم

بيش از اينها حرمت كوي منا دارد حسين

دست آخر كز همه بيگانه شد ديدم هنوز

با دم خنجر نگاه آشنا دارد حسين

آب را با دشمنان تشنه قسمت مي كند

عزت و آزادگي بين تا كجا دارد حسين


دوم‌ محرم‌ سال‌ 60 هجري‌ قمري

ورود امام‌ حسين‌ (ع) و يارانش‌ به‌ سرزمين‌ كربلا


پس‌ از رسيدن‌ نامه‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد، حر تغيير رويه‌ داد و قصد داشت‌ تا مانع‌ ازحركت‌ امام‌ شود؛ زيرا نينوا نه‌ آب‌ داشت‌ و نه‌ آباداني‌ و با دستور عبيدالله‌ هماهنگي‌ لازم‌ راداشت‌ . اما پس‌ از گفتگوهاي‌ بسيار امام‌ و همراهانش‌ به‌ طرف‌ سرزمين‌ كربلا حركت‌كرده‌ و روز چهارشنبه‌ اول‌ محرم‌ يا پنج‌ شنبه‌ دوم‌ محرم‌ سال‌ 60 هجري‌ قمري‌، در اين‌سرزمين‌ فرود آمدند.

به‌ نوشته‌ منابع‌ چون‌ ابي‌ عبدالله‌ وارد سرزمين‌ كربلا شدند، اسب‌ آن‌حضرت‌ قدم‌ از قدم‌ برنداشت‌. حضرت‌ فرمودند:اين‌ سرزمين‌ را چه‌ مي‌نامند؟ گفتند: كربلا، امام‌ ضمن‌ خواندن‌ اشعاري‌، دستور داد تا خيمه‌ها را در آن‌ محل‌ سرپا كنند.

عبيدالله‌ بن‌ زياد پس‌ از اطلاع‌ از رسيدن‌ امام‌ حسين‌ (ع) و يارانش‌، نامه‌اي‌ به‌ اين‌مضمون‌ به‌ امام‌ نوشت‌:

«اي‌ حسين‌! به‌ من‌ خبر رسيده‌ كه‌ به‌ كربلا وارد شده‌اي‌، يزيد بن‌معاويه‌ براي‌ من‌ نوشته‌ كه‌ بر بستر نرم‌ نخوابم‌ و آرام‌ نگيرم‌، و غذاي‌ سير نخورم‌ تا تو را به‌خداي‌ خبير ملحق‌ سازم‌ (بكشم‌)، يا آن‌ كه‌ تسليم‌ من‌ و حكم‌ يزيد مي‌شوي‌. والسلام‌»

حضرت‌ نامه‌ را خواند و همان‌ دم‌ آن‌ را به‌ دور افكند. پيك‌ گفت‌: پاسخ‌ نامه‌ را بده‌. امام‌ فرمودند: «اين‌ نامه‌ پاسخ‌ ندارد» ابن‌ زياد پس‌ از آنكه‌ از بي‌ اعتنايي‌ حسين‌ (ع) به‌ نامه ‌خود مطلع‌ شد، بسيار خشمگين‌ شد و به‌ جمع‌ آوري‌ سپاه‌ براي‌ جنگ‌ با امام‌ حسين‌ (ع) پرداخت‌...

 

روايت است هنگامي كه امام علي (ع) در مسير خود از كوفه به صفين به سرزمين كربلا رسيد. مشتي از خاك آن را برگرفت و آن را بوئيد و سپس فرمود:

واها لك ايها التربة ليحشرنّ منك قوم يدخلون الجنة بغير حساب

خوشا به حالت اي تربت كربلا! گروهي از تو محشور مي‏شوند كه بي‏حساب وارد بهشت مي‏گردند.
در حديث ديگري آمده است كه حضرت در آن سرزمين توقف كرد. به حضرت عرض شد: «يا اميرالمؤمنين هذه كربلا» اي اميرمؤمنان
اينجا كربلا است. فرمود: «ذات كرب و بلاء» آري، سرزمين اندوه و بلا است. سپس با دست خود به زمين اشاره كرد و فرمود: «هاهنا موضع رحالهم و مناخ ركابهم» اينجا بارانداز آنها و خوابگاه مركبهايشان است. سپس به نقطه‏اي ديگر اشاره كرد و فرمود: «هاهنا مهراق دمائهم» اين نقطه قتلگاه آنان است. در چند حديث نيز آمده است كه حضرت با صداي بلند مي‏فرمود: «صبرا اباعبدالله، صبرا اباعبدالله بشط الفرات» اي اباعبدالله در كنار فرات صبر كن، اي اباعبدالله صبر كن.
راوي حديث عرض كرد منظور چيست؟ فرمود روزي به نزد رسول خدا رفتم و ديدم از ديدگان حضرت اشك مي‏ريزد عرض كردم: اي رسول خدا، سبب گريه شما چيست؟ فرمود: جبرئيل از نزد من برخاست و گفت حسين در كنار فرات كشته خواهد شد...
«هرثمه» (راوي روايت اول) مي‏گويد: جنگ صفين به پايان رسيد و من به محل زندگي خود بازگشتم و سخنان امام علي(ع) را در سرزمين كربلا به همسر خود ـ كه شيعه امام بود ـ گفتم و افزودم كه چگونه امام بر غيب دست يافته است؟ همسرم گفت: مرا رها كن كه امام جز حق نمي‏گويد.
روزگاري گذشت. «عبيدالله بن زياد» سپاه عظيمي را به سوي نبرد با حسين گسيل داشت و من در ميان آن سپاه بودم. وقتي به سرزمين كربلا رسيدم، به ياد سخنان امام افتادم و از اين پيشامد بسيار ناراحت شدم. اسب خود را به سوي خيمه‏هاي حسين تاختم و به حضور او رسيدم و جريان را گفتم. حسين(ع) فرمود: سرانجام با ما هستي يا بر ضدّ ما؟ گفتم : هيچ كدام! من خانواده خود را در كوفه رها كرده‏ام و از ابن زياد مي‏ترسم. فرمود: هرچه زودتر اين سرزمين را ترك كن! چه به خدايي كه جان محمد(ص) در دست اوست، هر كس فرياد استغاثه ما را بشنود و به ما كمك نكند، خداوند او را در آتش مي‏افكند؛ از اين رو فورا آن نقطه را ترك گفتم تا روز شهادت را نبينم
.

اين يادآوري امام علي(ع) از حادثه جانگداز عاشورا گوياي معروف و مشهور بودن شهادت ابي‏عبدالله(ع) از سالها پيش (و طبق نقل معتبر از آغاز خلقت انسانها).
و همچنين خط بطلان بر گفتار كسانيست كه مي‏گويند: امام حسين(ع) پايان راه را نمي‏دانست!! از مجموع اين روايات به وضوح استفاده مي‏شود كه به هنگام القاء اين سخنان از امام علي(ع)، همه بي‏ترديد مي‏دانستند كه مورد اشاره حضرت امام حسين(ع) است.

 

 آيا براستي در جمله «صبرا يا اباعبدالله بشاطي‏ء الفرات» ابهامي در تطبيق پيشگويي حضرت بر سيدالشهداء است؟!

 

دوستان اگر خداخواست از امروز تا سيزدهم محرم من هر روز آپ مي شم و وقايع مربوط به اون روز رو مي نويسم

 

((پخش مستقيم حرم امام حسين ع از كربلا))

|+|
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 23:51