آن بالا زیر عکس ضریحت نوشته ام من ساکن نجف هستم
آمدم آن را پاک کنم
ولی تصمیمم عوض شد
من برای همیشه ساکن نجف خواهد بود
برای همیشه
...
خواستم رها کنم و بروم اما
دلم برایت تنگ شد
گریستم و نوشتم
نوشتم که می خواهم باز از تو بنویسم
انقدر بنویسم که دلت برایم بسوزد
اینجا این صفحه ها تنها یادگاری است که از تو دارم
کاش یادم می رفت نزدیک اذان ... صفای حرمت
یادش به خیر
غروبها دلم که می گرفت
به نیت زیارت تو
و زیارت بابایم آدم و زیارت نوح
بیرون می امدم
به حرم که می رسیدم با کلون در می زدم و وارد می شدم
دلم برای بوی خوب درهای حرمت تنگ شده
و بوی تو...
یادت هست بوی تو مستم می کرد ؟؟
یادت هست نگاهم را به احترامت به زمین می دوختم و رویم را می گرفتم
دیگر تنها صدای تو را می شنیدم که می گفتی احسنت دخترم
و لبخند تو را می دیدم لبخندت را که عاشقش هستم لبخندت را لبخند زیبایت را مولا مولا
دیدی با من چه کردی
به خدا دلم گرفته بگذار نگویم
دلم برای حرمت تنگ شده
می رفتم کنار یکی از حجره ها می نشستم روبروی ایوان طلا
و فقط به کبوترهایی نگاه می کردم که عاشقانه و سپید
گرد گنبد زیبای حرمت پروااااااااااز می کردند
رها و رها
زائر ها را می دیدم که مخلصانه و با عشششششق و شوق
اعمال مخصوص زیارتت را انجام می دادند
نماز می خواندند گریه می کردند دعا می کردند خداحافظی می کردند سینه می زدند حاجت می خواستند یا با رییس کاروان قرار می گذاشتند
یا جوانی را می دیدم که با همان چهره نورانی بسیجی اش تنهایی گوشه ای نشسته و نوحه می خواند و گریه می کند...
دلم تنگ شده برای ان شبها
می رفتم به هر بهانه ای که بود با زائرها حرف می زدم یا کارشان را راه می انداختم یا مترجمشان می شدم التماس دعا می کردند و من خجالت می کشیدم
وقتی می فهمیدند من ساکن نجفم دلشان می سوخت و من کیف می کردم که تو مال منی و نه قرار است که از تو جدا شوم نه فردا برگردم ایران و کیف می کردم که فقط من هستم که هر وقت دلم خواست میایم برای زیارتت
انگار تو را فقط برای خودم می خواستم می خواستم فقط من بنده تو باشم و تو فقط مولای من باشی
حسود بودم ... یادم رفته بود که شماها رحمت للعالمین هستید نه فقط برای من
چهارشنبه شبها می رفتم سهله نماز می خواندم
یادت هست حواسم خیلی جمع بود
هر کسی که نزدیکم می شد فکر می کردم مهدی است
هر کسی که دور می شد فکر می کردم مهدی است
می دویدم دنبالش
مثل دیوانه ها
ولی می دیدم خال نداشت
می دیدم ابروهایش پیوسته نیست ... بر می گشتم
می رفتم تمام جاهای مسجد را نگاه می کردم مگر می شد که یار در خانه اش نباشد
او بود ... من نمی دیدم
شب های محرم
فاطمیه
رمضان
قدر
یا خدا
پنج شنبه شبها می رفتیم کربلا
بین الحرمین قدم می زدم پشت سر : عباس.. روبرو : حسین
یواشکی می چرخیدم هر چه می دیدم فقط حرم و گنبد طلایی رنگ بود
دلم برای همه شما تنگ شده اقا تو که خودت می دانی...
اقا دوستت دارم علی جانم ای علی ای اقای من کاش در راهت به خون کشیده شوم
یادت هست اقای من؟
می دانی کدام غم من را می کشد؟؟؟؟ اینکه یادم رفته تو چطور تبسم می کردی
یادم رفته بوی تو
بوی تو آقا
بوی تو
در خواب و بیداری تنفست می کردم
تو جاری بودی پیوسته مدام
در رگهای شهر
هوا
آب
نماز
تو بودی
تو بودی
علی
تنهایم نگذار
به خدا گناه دارم
چرا عاشقم کردی ؟
علی جانم علی علی علی
دلم تنگ است
روحم درد می کشد قلبم بی تاب است
نمی دانم چه می گویم...
دلم برایت تنگ شده آقا
دلم برایت تنگ شده...
نوشته شده توسط عاشق مولا علي(ع) در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 19:21